گذاربه دموکراسي در ايران

آرزوي گذار به دموکراسي در ايران، در حقيقت، انگيزهً اصلي نوشتن اين سطور مي باشد.

Saturday, January 10, 2009

علل و پيامدهاي جنگ غزه

مقدمتاً ياد آورشوم که مراد از طرح سوء استفاده از برگ بنيادگرايي مذهبي در منطقهً خاورميانه، تأکيد مکرر و عاميانه بر "تئوري توطئه" نيست. بيش از صد سال است که در صفحهً شطرنج سياست خاورميانه در يک سو قدرت هاي فرامنطقه اي جهاني، بويژه صنعتي قراردارند که بدليل نياز حياتيشان به نفت منطقه، و نيز بمنظور جذب درآمد هاي حاصل از نفت و سود بردن از بازار منطقه، بر سرتعيين تکليف کشورهاي منطقه، در دوران استعمار با هم جبهه بندي کرده و اي بسا جنگيدند؛ در دوران جنگ سرد با هم رقابت کردند؛ و در دوران کنوني برغم رقابت هاي اقتصادي، بر سر راه حل هاي اساسي سياسي، با هم تقسيم کار مسالمت آميز و همکاري داشته اند. انکار، کتمان، اغماض، کما اينکه مقهور و يا مغبون نقش قدرتهاي خارجي شدن نه تنها خارج از طريق عقل و سياست عقلاني است بلکه زيانبار است و نتايج معکوس ببار آورده و مي آورد. نمونه هاي تاريخي بسيارند که از توضيح واضحات در مي گذرم.

در سوي ديگر اين صفحهً شطرنج نيروهاي سياسي بومي قراردارند که خود به سه طيف کلي تقسيم مي شوند: اول، نيروهاي طرفدار ايدئولوژي هاي مدرن و عمدتاً سکولار، اعم ازسوسياليست، ليبرال، ناسيوناليست و غيره. دوم، اسلام و نيروهاي اسلامي اعم از سني و شيعي با گرايشات عمدهً بين آنها مانند متحجرين و افراطيون، ميانه رو و اصلاح طلب، چپ و انقلابي، سوم، نيروهاي قومي با همهً گرايشات و پيوند هاي متنوع دروني آنها. لازم به ياد آوريست که در يک نظام سياسي مردمي و دموکراتيک (مثل کشورهاي اساساً مهاجر نشين کانادا و استراليا)، تعلقات قومي، مذهبي و عقيدتي افراد نه تنها اسباب اختلاف نيستند بلکه بسيار سازنده و تعالي بخشند. ولي در کشورهاي درحال توسعه و غير دموکرات، حاکمان مستبد با اعمال تبعيض و قدرت هاي خارجي روي تفرقه اندازي و ايجاد اختلافات واهي بين اين تعلقات مردم سرمايه گذاري و تبليغ مي کنند.

در ضمن، قدرتهاي صنعتي بدليل همان منافع ملي و مصالح استراتژيکشان، بويژه نيازحياتي شان به نفت و بازار منطقه، اولاً تحمل شکل گيري قدرت مخالف، رقيب و يا حتا مستقل (نظامي، سياسي و اقتصادي) در درون اين منطقه را نداشته و تا جايي که از دستشان برآمده مانع از شکل گيري و تشکيل آن شده اند. نبايد از نظر دور داشت که پس از کشف نفت در اين منطقه، اين قدرتهاي استعماري روس و انگليس بودند که دو قدرت مسلط آنروزمنطقه، يعني امپراطوري عثماني و کشور ايران را مانع اهداف استراتژيک خود مي ديدند و بنابراين با جدا کردن بخش هاي مهمي از خاک ايران در شمال و جنوب، اين کشور را کوچکتر ساختند و امپراطوري عثماني را نيز از هم پاشاندند تا بتوانند سرنوشت منطقه و نفت آنرا، با روي کارآوردن دولت هاي ضعيف، دست نشانده، ولاجرم غيرمردمي، بدون درد سر و بطور استراتژيک، در کنترل خود داشته باشند.

دوم، اين قدرت ها بدليل برخورداري از قدرت برتر نظامي، اقتصادي، سياسي، علمي و تکنولوژيک، فرهنگي و تبليغاتي، نقش تعيين کننده اي بر سمت دهي تحولات و سياست هاي کلان و شکل دهي ترکيب قدرت و نظم و ثبات منطقه داشته و دارند. براي اين منظور، بعد از پايان دوران استعمار مستقيم، به سرمايه گذاري بر روي تفکيک و بهره برداري از نيروهاي بومي روي آوردند. در دوران جنگ سرد، رقابت هاي غرب و شرق برسر گسترش نفوذشان، مثلاً در ايران، به تقسيم بندي نيروهاي سياسي مدرن آن روزگارو فراروييدن انواع جريانات روشنفکري، حزبي و سازماني متمايل به شرق و يا غرب (غربزده و شرق زده) گرديد. نيروهاي متمايل به شرق، بعد از ناکاميشان در شکل دهي انقلابي سوسياليستي، و وارد کردن ايران به اردوگاه شرق، به سمت گرايشات ناسيوناليستي قومي در غلطيدند، تا بلکه حد اقل استانهاي شمالي (بويژه گيلان، آذرباييجان و کردستان) را به جرگهً اردوگاه شرق ملحق سازند. متقابلاً، بعد از کودتاي ۲۸ مرداد سي و دو، غرب و آمريکا، و به تبع آنها، محمد رضا شاه، عملاً نيروهاي ليبرال دموکرات را از دور خارج ساختند. اينگونه با سرکوب و فقدان نيروهاي سياسي مدرن اعم از سوسياليست و يا ليبرال دموکرات، فضاي مستعدي براي فعاليت، رشد و روآمدن نيروهاي افراطي و سنتي، بويژه بنيادگرايان مذهبي بوجود آمد تا آلترناتيو خود را شکل داده و به قدرت برسند. تا اينجاي کار کسي نمي تواند انکار کند که غرب و آمريکا شرايط برآمدن و روي کارآمدن آلترناتيو اسلامي در ايران را فراهم ساختند. در سالهاي اخير، سازمان هاي جاسوسي انگليس و آمريکا هر از چند گاهي سعي کرده اند با آزاد کردن باصطلاح مدارک سري و طبقه بندي شده نقش خود را در اين ماجرا کم رنگ جلوه دهند و برخي تاريخ نگاران مزدور و يا ساده لوح را اجير مي کنند تا از راديو بي بي سي و يا صداي آمريکا، آنچه خود مي پسندند بنام تاريخ عرضه کنند. حال آنکه مدارک و شواهد بسيارروشني گواه آنند و محققين بسياري گواهي داده اند که غرب، بويژه انگليس، آمريکا و اسرائيل بعد از تجربهً جنگ اعراب و اسرائيل، براي خنثي کردن ناسيوناليسم عربي و ايراني ( ناصر و مصدق)، و نيز مقابله با نفوذ و گسترش بلوک شرق و ايدئولوژي سوسياليسم آن، بنيادگرايي اسلامي را در منطقه، تقويت کردند. با همين سياست ها بود که نفوذ و رشد سازمان اخوان المسلمين، يعني پدرخواندهً سازمان حماس درکشورهاي عربي اوج گرفت و يا روحانيون متحجرشيعه در ايران فرصت ابراز وجود و امکان قدرت يافتند. اين سياست بويژه با اشغال افغانستان توسط شوروي سابق، شکل آشکارتري بخود گرفت، چنانکه سازمان سيا مستقيماً و بطور آشکار در سازماندهي، تعليم و تسليح مجاهدين افغان و جذب تندروهاي اسلامي به اين کشور دست داشت.

عمليات تروريستي ۱۱ سپتامبر توسط افراطيون سني القاعده، و نيز برنامهً سلاح هسته اي دولت افراطي شيعي حاکم در تهران، نقطهً چرخشي استراتژيک، مبني بر پايان دوران بهره گيري از برگ بنيادگرايي مذهبي درخاورميانه، توسط غرب و آمريکا محسوب مي گردد. بنيادگرايان مذهبي، پس از تشکيل دولت هاي مذهبي، داعيه دار رقابت و مبارزه با غرب و آمريکا در منطقه شدند. آنها در پي تشکيل امپراطوري خليفه گري اسلامي در تمام منطقه، (توسط سني ها)، و يا تشکيل هلال شيعي خاورميانه توسط افراطيون حاکم بر ايران، دولت-ملت هاي کنوني و روابط نزديک آنها را با غرب و آمريکا برنمي تابند. آنها در ضديت با مظاهر زندگي مدرن بويژه دموکراسي، تمامي مدنيت مدرن و دستاوردهاي انساني آنرا دشمن داشته و در پي نابودي آنها براي رسيدن به قدرت و تسلط بر منطقه و جهانند.

جنبش بنياد گراي حماس، با شقه کردن و تضعيف مقاومت يک پارچهً فلسطين، بزرگترين خدمت و مأموريت نانوشته اش را براي اسرائيل به انجام رساند. منتها، رسيدن به قدرت و تشکيل دولتي از افراطيون اسلامي در باريکهً غزه، ديگر براي اسرائيل هم قابل تحمل نبود. چرا که اگر قبل از رسيدن به قدرت، هدف حماس از سر راه برداشتن سازمان آزاديبخش فلسطين به رهبري عرفات و ابوماذن بود، توجهات اين گروه بعد از کسب قدرت، به سمت مبارزه با اسرائيل تغيير جهت مي داد. بعلاوه، دولت حماس، طعمهً دم دست تر، و سهل الوصول تري براي اسرائيل بود، چرا که نه تحريم آن و نه سرکوب آن اعتراض اعراب و جامعهً جهاني را، برانگيخت. سياست افراطي حماس، و حمايت دولت افراطي احمدي نژاد در تهران، باعث مي شد تا غرب، آمريکا و نيز اعراب منطقه چشم بر تحريم اقتصادي و سپس سرکوب آنها ببندند.

متقابلاً، عاشوراي غزه براي دولت افراطي احمدي نژاد، منشاء خيرات زياد، ولي گذرايي بوده است. برخي جنگ اسرائيل با حماس را دومين جنگ نيابتي با ايران مي نامند (اولين جنگ با حزب الله بود). دولت احمدي نژاد به بهانهً جنگ غزه، در خارج کشور، بحران هسته ايش را تحت الشعاع قرار داده است. سياست پردازان دولت افراطي احمدي نژاد خام خيالانه براين باورند که آنها در جنگ غزه، با هژموني و سياست آمريکا در منطقه مقابله مي کنند و يا بر نفوذ خود در رهبري تندروهاي اسلامي، در رقابت با سعودي ها، مي افزايند. حال آنکه نتيجه اين جنگ هاي نابرابر، علاوه بر قرباني هاي بسيار از مردم بي دفاع، به تجربهً درگيري هاي مقتدا صدر در عراق، و حزب الله لبنان با اسرائيل، سرانجام به مهار افراطيون، تقويت روحيهً ناسيوناليستي و مخالفت با نفوذ دولت افراطي حاکم در تهران، و نهايتاً افزايش ميزان نفوذ دولت هاي عرب انجاميده است. جنگ غزه تاکنون به تقسيم بندي جديدي در منطقه راه برده (مصر و عربستان و اردن در مقابل ايران و سوريه)، همانقدر که عربها را به فاصله گرفتن از افراطيون و مقابله با نفوذ دولت افراطي تهران ترغيب و متحد کرده، حاکمان تهران را به مواضع افراطي تر کشانده است.

در داخل کشورهم، تمسک به غزه باعث شده تا دولت افراطي احمدي نژاد، توجهات را از پايين آمدن قيمت نفت و در نتيجه کسري بودجهً دولت و در نتيجه کمبودها و مشکلات اقتصادي درون جامعه برگردانده و به غزه معطوف سازد. دولت او بعلاوه، زير چتر تبليغاتي غزه، نهادهاي مدني مستقل حقوق بشري، زنان، دانشجويان، کارگران، فرهنگيان و شرکت واحد را بي رحمانه سرکوب مي کند. حمله به دفتر وکالت خانم شيرين عبادي و بگير و ببند هاي گسترده برعليه فعالان مدني در ساير بخش هاي جامعه جز بر انزوا و ناکامي هاي بيشتر دولت افراطي احمدي نژاد در عرصهً داخلي و بين المللي نيافزوده است.

نتيجه اينکه اولا، مشکل فلسطين و خاورميانه نه اسلام، نه نفس رابطه با غرب و آمريکا، و نه موجوديت اسرائيل، بلکه افراطيون متحجر اسلامي اعم از شيعي و سني در يک سو، و افراطيون اسرائيلي (صهيونيستها) در سوي ديگرهستند.

دوماً، به تجربهً ايران، افغانستان و فلسطين، افراطيون مذهبي، بويژه متحجرين مسلمان، براي رسيدن به قدرت هيچ حد و مرزي، در قتل و جنايت و خونريزي و برادر کشي، حتا در درون خانواده و جوامع خود، برسميت نمي شناسند. بنابراين به هر قيمت که شده بايد مانع قدرت گيري و به قدرت رسيدن آنان در جوامع مذهبي و اسلامي شد.

سوم، راه مهار دولت هاي افراطي، نه سياست هاي تشويقي و حمايتي، و نه رويکردهاي صرفاً نظاميست. بلکه بايد آنها را در پي گيري اهرم هاي نظامي، قهر و خشونت براي پيشبرد منافع و اهدافشان ناکام گذاشت. آنها تنها پس از تجربهً شکست در پيش برد اهدافشان از راه هاي نظامي و قتل و خشونت، آنهم پس از پرداخت بهاي گزاف، لاجرم، به راه هاي مدني و پذيرش شرکت در قدرت با ديگران تن داده اند. اين تجربه تا کنون در عراق و لبنان نتيجه داده، کما اينکه در افغانستان نيز بحث مذاکرات جاري با طالبان ممکن است به شريک کردن آنها در قدرت بيانجامد.

چهارم، جنگ غزه، در هر صورت به زيان دولت متحجر احمدي نژاد در تهران تمام خواهد شد. بخاطر اينکه اين جنگ حماس را ناگزيراز پذيرش تقسيم قدرت با بقيهً فلسطيني ها و استقبال از راه حل عربي مي کند. راه حل سياسي و پايداراين جنگ تشکيل دولت ائتلافي و مستقل فلسطيني (با شرکت حماس و سازمان آزاديبخش فلسطين) در کنار اسرائيل و متقابلاً تن دادن اسرائيل به رفع محاصرهً اقتصادي و برسميت شناختن دولت و کشورمستقل فلسطيني، که پيشنهاد مصر و عربستان سعودي است، مي باشد. چنين فرآيندي سياست دولت افراطي احمدي نژاد مبني بر محو اسرائيل را در منطقه هرچه منزوي تر مي کند. با اين جنگ، فلسطيني ها نيز در مي يابند که حمايت دولت افراطي و منزوي احمدي نژاد جز دردسر، تفرقه و درگيري، انزوا و ناکامي براي آنها ببار نياورده و نخواهد آورد.

پنجم، به گمان بسياري، ضربهً نظامي به حزب الله و حماس باعث کاهش نفوذ ايران بر اين گروه ها شده، چرا که آنها را رام کرده، به پذيرش راه حل عربي و سهيم شدن با ديگران در قدرت وا مي دارد. بعلاوه اين جنگ هاي نيابتي، بستر حل مسئلهً هسته اي ايران را، از راههاي ديپلماتيک و اي بسا رويارويي نظامي، براي دولت تازهً آمريکا، هموار تر مي کند. جنگ غزه به غرب و آمريکا بيش از پيش ثابت خواهد کرد که افراطيون مذهبي را در عراق، افغانستان، لبنان و فلسطين، نه از راه سياست هاي تشويقي و حمايتي، و يا صرفاً جنگ و حملهً نظامي، بلکه با اعمال سياست چماق و حلوا مي توان رام نمود. ضرب المثل معروف افغاني در اين مورد صادق است که جلوي زور، يکه تازي، زياده خواهي، خشونت و خونريزي متحجرين مذهبي را نمي توان گرفت مگر اينکه سمبه پر زورتر باشد. بعبارتي "نظام ولايت فقيه زير بار زور نمي رود مگر اينکه زور پر زورتر باشد".

ششم، همين نتيجه گيري را به بحث چگونگي گذار به دموکراسي در ايران مي توان تعميم داد. راه حل هاي صرفاً قهرآميز، اعم از مبارزهً چريکي (شهرو روستا و جنگل و کوهستان) منطقه اي (شمال و کردستان) و آزاديبخش (از عراق) نه تنها جملگي راه به جايي نبرده و ناکام مانده اند، بلکه بهانهً ابراز وجود و قدرت گيري متحجرين مذهبي خشونت طلب و نظامي گرا را فراهم ساختند. تنها راه رسيدن به دموکراسي در ايران مقاومت مدني، تقويت نهادهاي مدني و مدني (مردمي، انتخابي، شفاف و پاسخگو) ساختن حکومت است.