گذاربه دموکراسي در ايران

آرزوي گذار به دموکراسي در ايران، در حقيقت، انگيزهً اصلي نوشتن اين سطور مي باشد.

Friday, January 06, 2012

علل و عواقب جنگ سرد رژيم خامنه اي با آمريکا: بخش نخست

سال ميلادي جديد در شرايطي آغاز شده که ايران در کانون توجهات و اخبار منطقه اي و بين المللي قرار گرفته و رژيم خامنه اي با چالشها و خطرات چند جانبه اي روبروست. اگر شرايط سرکوب، سانسور، فساد و بحراني کنوني رژيم را از تغيير گريزي نيست، چه تقديري بر اين تغييرناگزير قابل تصور است؟ چرا تهديد جنگ خارجي بيش از پيش به واقعيت پيوسته و با اين اوصاف تکليف صورت مسئلهً اصلي، يعني گذار به دموکراسي، چه مي شود؟ علل جنگ سرد کنوني چيست، شامل چه عرصه هايي مي شود و چه چشم اندازي براي آن محتمل تر است: پيروزي خامنه اي و دست يابي به بمب اتم و تشکيل هلال شيعه در منطقه و يا برعکس پيروزي و تسلط بيشتر غرب و آمريکا و اسرائيل بر ايران و منطقه؟ و اگر چنين شقي محتمل تر است، آيا خامنه اي و سرکردگان سپاه، از اين فرايند و عواقب مترتب بر آن مطلع نيستند که بين سپردن حکومت بدست مردم و يا جنگي که نتيجه اش سپردن ايران و منطقه به آمريکا و اسرائيل باشد، دومي را برگزيده و آگاهانه مملکت را بسوي جنگ خارجي سوق مي دهند؟ آنها از چه مي ترسند و به چه نفعي چشم دوخته اند که اين چنين پلهاي پشت سر را خراب کرده و بسوي جنگ، در يک تعادل قواي نابرابر، خيز برداشته اند؟ ضعف، چالش و وظيفهً اصلي اپوزيسيون در شرايط کنوني چيست و چرا سرنگوني رژيم در يک جنگ مفروض خارجي، با وجود اپوزيسيوني متفرق و پراکنده، بيش از آنکه به دموکراسي بيانجامد، سبب ساز تجزيه و تلاشي ايران مي شود؟ مردم ايران و نيروهاي مدرن، دموکرات، پلورال (کثرتگرا)، سکولار و فدرال طلب آن چگونه مي توانند در اين وضعيت تأثيرگذار باشند، حتا ابتکار عمل را بدست گيرند و از فضاي موجود بنفع ايران و ايراني، يعني گذار به دموکراسي استفاده کنند؟

براي يافتن پاسخ هرچه بي طرفانه تر، واقعگرايانه تر و کارآمد تر لازم است تا با دريچهً ديد و زاويهً رويکرد نيروهاي ذينفع و دخيل، بويژه رژيم خامنه اي، اپوزيسيون رژيم و موضع غرب و آمريکا، حتي المقدور، در چهار سطح (تاريخي، فلسفي، علمي، منطقي) و سه حوزه (جهاني، منطقه اي و داخلي) آشنا باشيم تا بتوانيم سير محتمل تحولات و شکل و ماهيت آنها را، هرچه عيني ترگمانه زني کرده و يا مورد بررسي قرار دهيم. اين نوشته با نگاهي گذرا به آيينهً تاريخ معاصر، به ياد آوري درسها و تجارب يکي دوقرن اخير مي پردازد؛ باشد تا در شناخت کم و کيف تحولات کنوني بکارمان بيايد.

تغيير و يا تعيين سرنوشت سياسي مي تواند به چند صورت اتفاق بيافتد: بدست مردم و اپوزيسيون در جهت انقلاب و يا گذار مسالمت آميز به دموکراسي، دوم، بدست حاکمان و يا حاکم مستبد (ولي فقيه) جهت تمرکز و کنترل بيشتر جامعه و يا برعکس در جهت رفرم و اصلاح نظام، و سومين روش، توسط کشورهاي خارجي (بويژه ابرقدرتها) جهت تسلط بيشتر و بدست گرفتن کنترل اوضاع جهت پيشبرد منافع خودشان.

در اين ميان، تغيير بنفع مردم و دموکراسي به چند شکل ممکن است: اول: واگذاري قدرت توسط حاکمان (در اينجا خامنه اي و سپاه) بصورت داوطلبانه با استقبال از انتخابات آزاد و يا رفرم داخلي؛ دوم، عقب نشيني اجباري حاکم و يا حاکمان در مقابل اعتراضات و مقاومت مدني مردم و فشار خارجي؛ سوم، ناشي از انقلاب اجتماعي يعني خيزش سراسري جامعه؛ چهارم، با انقلاب مسلحانه برهبري سازمان پيشتاز انقلابي؛ و يا (پنجم) ترکيبي از همهً اينها. خيزش رنگين کمان جنبش سبز در واقع ترکيبي از همهً اين شقوق بود که متأسفانه عليرغم حمايت بالاي مردمي، روشنفکران، اقشار مختلف و بخش اعظم اپوزيسيون داخل و خارج، بدليل سرکوب بي رحمانهً رژيم، به تغيير مطلوب، يعني اصلاح دروني رژيم، راه نبرد.

بنابراين دو گزينهً ناخواسته ولي اجتناب ناپذير ديگر رخ مي نمايند که عبارتند از (ششم) کودتاي داخلي؛ و (هفتم) جنگ خارجي. بعبارتي، در شرايطي که ولي فقيه و دار و دسته اش امکان تغيير دموکراتيک بدست مردم ايران را با سرکوب بي رحمانه مسدود کرده اند، روشن است که گزينه اي جز کودتاي داخلي و يا جنگ خارجي باقي نمي ماند.

در مورد شق کودتاي داخلي، به تجربه شاهد بوده ايم که در درون سيستم ها و ارتش هاي ايدئولوژيک، بدليل تصفيه هاي مستمر ايدئولوژيک، احتمال وقوع کودتا بطور سيستماتيک مرتفع مي شود. در مورد ايران، مصداق عيني اين قاعده مجاهدين خلق تحت رهبري مطلقهً ايدئولوژيک اند (که مدافع وحدت ايدئولوژيک، تشکيلاتي و استراتژيک هستند) و نه رژيم ولايت فقيه و سپاه پاسداران که يک سر و صد سودا دارند. تا جايي که به رژيم ولايي بر مي گردد، همانطور که خامنه اي در عرصهً سياسي با حذف و سرکوب و تصفيهً رقباي سياسي (خط امامي ها و رفسنجاني و غيره) به تمرکز قدرت دست يازيد، در عرصهً نظامي و در درون سپاه هم همين پروژه مستمراً جريان داشته است و خط امامي ها و طرفداران رفسنجاني و، حالا احمدي نژادي ها، در لايه هاي مختلف، بويژه فرماندهي نظامي، تصفيه شده و با افراد سرسپردهً رهبر جايگزين شده و مي شوند. يعني که خامنه اي خودش با کودتاي هاي مستمر توانسته کنترل فرماندهي قواي نظامي را در انحصار داشته باشد. اين وضعيت امکان کودتاي داخلي در شرايط عادي را بسيار نامحتمل مي سازد، و از اين رو، شق جنگ خارجي پر رنگ تر از هميشه رخ نموده است.

در آيينهً تاريخ معاصر بنگريم و از سرگذشت ملت خود بياموزيم

در دوران مدرن شش فاکتور در به تعويق انداختن گذار به دموکراسي در ايران دخيل بوده اند که عبارت بوده اند از: استعمار، دربار وابسته، ارتجاع مذهبي، راديکاليسم ايدئولوژيک، مسائل حل ناشدهً قومي، و نفت. در اين ميان کدام فاکتور نقش کليدي و محوري در بکار انداختن ساير عوامل عليه آزادي و بنفع استبداد داشته است؟ بي شک استعمار؛ ابرقدرتهايي که تنها مترصد پيشبرد و حفظ منافع خود بوده و هستند، همواره در پي پيداکردن پاشنه آشيل ها و نقاط ضعف دروني کشورهاي تحت سلطه، بويژه مسلمان و نفت خيز خاورميانه، ازجمله ايران، بوده و هستند. امروزه نقش مستقيم و غير مستقيم ابرقدرت ها، از عقيم گذاشتن تلاشهاي سياستمداران و روشنفکران آزاديخواه و ميهن دوست ايراني، از امير کبير و قائم مقام گرفته تا ستارخان و باقر خان و مصدق، و متقابلاً سرپانگهداشتن دربار قاجار و پهلوي، تا علم کردن و روي کار آوردن خميني و کمک به استمرار حيات جمهوري اسلامي بر کمتر کسي پوشيده است.

در آغاز ورود به منطقهً خاورميانه، استعمارگران براي از هم پاشاندن دو قدرت منطقه اي، ايران قاجار و ترکيهً عثماني دست بدست هم دادند. در مورد ايران، از طرفي فرانسه و انگليس با پادشاهان قاجار قرارداد نظامي مي بستند، و با وعده و وعيد ايرانيان را تحريک به جنگ با روسها مي کردند، ولي در روز موعود، يعني بعد از شروع جنگ، پشت ايران را خالي کردند، با روسها بتوافق مي رسيدند؛ و اينچنين بعد از شکست هاي ايران در جنگ با روسها، بخشهاي بزرگي از شمال ايران بدست روسها افتاد. بعد انگليسي ها هم فرصت يافتند تا بخش هايي از شرق و جنوب کشور را با دوز و کلک و يا بزور از ايران جدا کنند و اينچنين بخش هاي عمده اي از مناطق حاصلخيز و نيز گاز و نفت خيز کشور، در شمال و جنوب، را براي هميشه از ايران جدا کردند و با کوچک تر و ضعيف تر کردن ايران، امکان تجديد تمدن بزرگ ايراني در منطقه را براي هميشه از ميان بردند. آنگاه رقابت هاي استعماري براي گرفتن امتيازات بيشتر شروع شد، و وقتي از شر عباس ميرزا و امير کبير و قائم مقام خلاص شدند، توانستند سياست موازنهً مثبت را بر پادشاهان نالايق و سرسپردهً قاجار تحميل کنند.

وقتي هم که روشنفکران بومي بفکر استفاده از شکاف ناشي از رقابت هاي استعماري افتادند و جنبش تنباکو (با چراغ سبز روسها) و انقلاب مشروطه (با چراغ سبز انگليسي ها) را رقم زدند، همينکه در اولين مجلس بعد از مشروطه بحث منافع ملي و الغاي قراردادهاي استعماري پيش آمد، استعمارگران رقيب که منافع مشترک خود را در خطر يافتند دست بدست هم داده، مجلس را (روسها) به توپ بستند، و در توافقي ايران را به مناطق تحت سلطه (شمال و جنوب) تقسيم کردند؛ و بويژه در آن مناطق تاتوانستند بر آتش اختلافات قومي و مذهبي دميدند و در نتيجه کشور را نابسامان و مشروطه را ناکام گذاشتند. بعد از انقلاب روسيه، شوري بخشهاي شمالي را رسماً از ايران جدا کرد، و انگليس، بعنوان استعمار غالب در ايران، وقتي در جلب رضايت آخرين شاه قاجار در مستعمره کردن رسمي ايران ناکام ماند، در يک کودتاي حساب شده، رضا خان را به قدرت رساند تا آزادي و آزاديخواهان بازمانده از مشروطه را سرکوب کند. دو دهه بعد، وقتي همين رضاخان، خط انگليسي ها را نخواند و رابطه با آلمان را به رخ کشيد و قرارداد استعماري نفت را تهديد کرد، او را خلع يد و تبعيد کرده و پسرش محمد رضا را به سلطنت گماردند. در دوران تسلط انگليسي ها بر ايران، آمريکا نقش رقيب انگليس را ايفا مي کرد و مليون برهبري مصدق بفکر استفاده از اين شکاف بنفع منافع ملي ايران برآمدند، که باز در روز موعود، برسم هميشگيشان، استعمارگران، در اينجا انگليس و آمريکا، باز بتوافق رسيدند و در يک کودتاي نظامي ديگر جنبش ملي کردن نفت را ناکام و رهبر فقيدش، دکتر مصدق، را به زير کشيدند.

از آن پس، شاه وابسته، بيش از آنکه گوشش شنواي نظر کارشناسان و يا توصيهً روشنفکران و چهره هاي ملي ايراني باشد، مطيع استراتژيست ها و سرويس هاي اطلاعاتي ولي نعمتش، بويژه آمريکا بود. او، در راستاي سياست هاي آمريکا، در دوران کندي، براي گذار کشوراز نظام فئودالي به سرمايه داري وابسته، اصلاحات ارضي و يا همان انقلاب سفيد شاه و ملت، را پيش کشيد و به مرحلهً اجرا گذاشت. آن کودتا و اين باصطلاح انقلاب، ابتکار عمل و رهبري اپوزيسيون را از نيروهاي ملي و ليبرال (جبههً ملي و نهضت آزادي) و چپ سنتي وابسته (حزب توده) سلب و به نيروهاي راديکال ضد مدرنيتهً سنتي (مذهبي) راست، و مدرن چپ (مارکسيست) منتقل نمود.

با بروز و بالاگرفتن موج راديکاليسم چپ و راست ( بقول شاه، ارتجاع سرخ و سياه)، شاه اعتماد خود به آمريکايي ها را از دست داد و بويژه در جنگ اعراب و اسرائيل، خط آمريکايي ها را، در حمايت بي چون و چرا از اسرائيل، نخواند؛ و با الهام گرفتن از ايران باستان، به فکر منافع ملي و الگو قرار دادن ژاپن، جهت نيل به دروازهً تمدن بزرگ افتاد، که باب طبع اربابان استعمارگر و سرسپردگان منطقه اي آنها نبود. از اين پس، فشارهاي حقوق بشري خارجي ( بويژه آمريکايي ها با سياست حقوق بشري کارتر) مزيد بر علت شد. شاه که در راستاي سياست هاي اربابان، در مقابل مليون کوتاه نيامد و انقلابيون چپ را سرکوب مي کرد، در مقابل مذهبيون سنتي راست، کوتاه آمد و با آزادي ٥٦ نفر گروه موسوم به سپاسگويان (که عمدتاً طرفدار خميني بودند)از زندانها، و اقدامات متعاقبش منجمله عدم موافقتش با سرکوب تظاهرات مردم توسط ارتش، عملاً راه را بر انقلاب اسلامي برهبري خميني گشود.

دولت آمريکا، در دوران کارترهم بيکار ننشست و از کنفرانس گوادلوپ گرفته تا ملاقات مقامات وقت آمريکا با نزديکان خميني (ابراهيم يزدي و بهشتي) در پاريس و تهران، و نيز فرستادن ژنرال هويزر به ايران، عملاً در انتقال قدرت به خميني نقش کليدي ايفا نمود؛ لابد به اين اميد که نزديکان اوليهً خميني، که عمدتاً تحصيل کردهً غرب و آمريکا ومسلمان ليبرال بودند، نبض امور را بدست گيرند و بنابراين انقلاب اسلامي، انقلابي ضد کمونيستي باشد و نه ضد امپرياليستي؛ غافل از اينکه ليبرالها حکم پل عبور به سکوي قدرت براي ارتجاعيون مذهبي (برهبري خميني) شدند که با ايدئولوژي هاي مدرن از هر نوعش، اعم از ناسيوناليسم، سوسياليسم شرق و يا ليبراليسم غرب، سر دشمني و خصومت بنيادين داشت. ولي، بر استراتژيست هاي استعماري يک قاعدهً کلي روشن بوده و آن اينکه حمايت از مذهبيون و به قدرت رسانيدن آنها، علاوه بر مبارزه با مليون و چپ و نفوذ کمونيسم شرق، باعث به تعويق انداختن چشم انداز رشد و توسعه و مدرنيته و گذار به دموکراسي در ايران و منطقهً خاورميانه مي شد و همين موضوع به تنهايي براي جلب حمايت آنها از مذهبيون و بنابراين تضمين تسلط طولاني تر آنها بر منطقهً مهم خاورميانه کافي بوده است.

از شرط و شروط پشت پردهً مقامات آمريکايي با نزديکان خميني در پاريس که برخي هنوز در قيد حيات و حالا حتا درصف اپوزيسيونند (مثل آقايان ابراهيم يزدي و محسن سازگارا و بقيه) در آن ملاقاتهاي آستانهً انقلاب کمتر سخن گفته شده، ولي مي توان از روي ماهيت و منافع طرفين و نيز نمودهاي بعدي فهميد که خط و خطوط اصلي گفتگو و چهارچوب اصلي توافقات حول چه محورهايي مي تواند بوده باشد. به تجربه روشن است که اهم شرط و شروط آمريکايي ها در چنين مواردي، و بنابراين در حمايتشان از خميني، بايد حفظ ارتش و حذف نيروهاي چپ و ملي بوده باشد. پيگيري و عملي ساختن شرط جلوگيري از به قدرت رسيدن و يا حتا سهيم شدن انقلابيون چپ (مذهبي و مارکسيست و در رأس آنها مجاهدين و فدائيان خلق و حزب توده که متهم به گرايش به بلوک شرق بودند) و جبههً ملي در قدرت، توسط طيف راست، برهبري امثال بهشتي و مطهري، از لحظهً ورود خميني به ايران، از همان فرودگاه مهر آباد (به گفتهً دکتر محمد ملکي، با حذف آيت الله طالقاني و مجاهدين و فدائيان از هيأت استقبال از خميني) شروع شد. اجراي اين شرط منجربه صف بندي چپ و راست در صفوف متحد مردم و اپوزيسيون در آستانهً انقلاب و نيز سنگين تر شدن کفهً تعادل قوا بنفع نيروهاي راست گرديد که بستر پيشرويهاي مستمر بعدي آنها را فراهم ساخت. اين خط کشي ها و صف بندي ها، به درگيري ها و خونريزيها بعدي راه برد و انقلاب اسلامي را به راهي کشاند که به بن بست فعلي منجر شده است؛ شرايطي که زمينهً دخالت آمريکا را بارديگر در مدارو زماني ديگر فراهم ساخته است. (اين ميزان از سبقت استراتژيک بي شک لازمهً بقاي يک امپراطوري جهاني در دوران مدرن است!).

راست هاي مذهبي وقتي بمنظور تسلط کامل خود بر قدرت، سفارت آمريکا را اشغال کردند و شروط آمريکا را بنفع خود مصادره به مطلوب کردند. آنها چپي ها، مليون و ملي-مذهبي ها را حذف ولي شعارهاي استقلال طلبانه و نيز ضد امپرياليستي آنها را حفظ کردند و از آن خود ساختند و يا ارتش را حفظ ولي فرماندهي آنرا تصفيه و ارتش مطلوب خود (کميته و سپاه و بسيج) را تأسيس و بر ارتش مسلط ساختند.

از همين مختصر مي توان چند نتيجهً کليدي گرفت: اول، اصلي ترين پاشنه آشيل بومي ايران و منطقه در دوران مدرن که استعمارگران بر روي آن سرمايه گذاري کرده و مي کنند، وجه سنتي هويت (قومي و مذهبي) آن بوده است. استعمار روس و انگليس، با سرمايه گذاري بر روي همين نقاط ضعف داخلي و علم کردن نيروهاي سنتي قومي و مذهبي، توانستند امپراطوريهاي منطقه (ايران قاجار و عثماني) را تضعيف کرده و به شکست و تلاشي بکشانند. دغدغه و هدف اصلي استعمارگران نه پايان دادن به استبداد حکومت هاي ناکارآمد بومي بلکه برعکس مستمسک قرار دادن آنها جهت بسط و گسترش و تضمين تسلطشان بر منابع و بازار، و بويژه نفت و درآمدهاي نفتي منطقه بوده است. دوم، استعمارگران، هرکجا که نيروهاي ملي و جنبش هاي مترقي داخلي، با استفاده از فرصت ناشي از شکاف بين آنها، امکان رشد و موفقيت را يافتند، به توافق رسيده و دست بدست هم داده اين جنبش ها را بطور مستقيم در کودتاي نظامي، و يا بطور غير مستقيم بدست عوامل خود، اول مستبدين دست نشانده و بعد با سرمايه گذاري و حمايت از نيروهاي ارتجاعي بومي، سرکوب کردند. سوم، استمرار حيات يک امپراطوري، بويژه در دوران کنوني، در گرو استمرار تسلطش بر منابع و بازار کشورهاي در حال توسعه، بويژه در منطقهً مسلمان و نفت خيز خاورميانه است. بهمين دليل، استمرار حکومت هاي استبدادي و بحران در خاورميانه را مي توان عامل اصلي به تأخير انداختن بحران سرمايه داري دانست، چرا که اين بحران، به انحاء مختلف، از جمله گرم نگهداشتن بازار فروش سلاح، نفت، بازار و درآمدهاي نفتي منطقه را جذب و در نتيجه رونق اقتصادي کشورهاي سرمايه داري را تأمين کرده و مي کند. عامل بحران در خاورميانه، يکي بحران فلسطين و اسرائيل و ديگري وجود رژيم هاي خودکامه و تفرقه افکن بومي اند و اين همان نقطهً تلاقي منافع استرتژيک آمريکا با رژيم ارتجاعي حاکم بر تهران است که استمرار حياتش را در صدور بحران و تروريسم، تحت عنوان صدور انقلاب، مي داند.

در همين بحران جاري جنگ سرد بين رژيم خامنه اي با آمريکا شاهديم که مواضع غير مسئولانه و ادعاهاي ميان تهي خامنه اي و سپاه باعث شده تا غرب و آمريکا بهانهً حضور نظامي بي سابقه در منطقه را پيدا کنند و برسر بستن قرار دادهاي نظامي بي سابقه با متحدانشان به بهانهً تسليح آنها در مقابل تهديد جمهوري اسلامي (استقرارسامانهً ضد موشک در ترکيه و تسليح عربستان، عراق و امارات متحدهً عربي) به رقابت بپردازند تا هم با جذب سرمايه هاي حاصل از درآمدهاي نفتي منطقه به اقتصاد خود رونق بخشند، هم با تنگ تر کردن طناب فشار تحريم و انزواي ايران، بهاي مقابله با ايران شيعه را از جيب و اي بسا جان سني هاي منطقه بپردازد، هم بعد از شکست رژيم در يک جنگ خارجي، از قراردادهاي دوران بازسازي ايران بعد از خامنه اي بازنمانند.

از طرف ديگر، آمريکا سعي مي کند با حمايت از اپوزيسيون مطلوب خود (که نيروهاي سنتي قومي و مذهبي و بنابراين ذاتا غير دموکراتيک هستند) مهار جنبش هاي سياسي منطقه را نيز بدست گرفته و از اين راه همسو با خيزشهاي اجتماعي بومي، بسترتجزيهً قومي و مذهبي منطقه، مانند اروپاي شرقي و نيزعراق امروز، را هموار و آيندهً منافع خود را تضمين نمايد. اين همسويي گزينشي را در مواضع آمريکا در رابطه با اپوزيسيون ايراني و هم در سياست دوگانه اش در رابطه با جنبش موسوم به "بهار عربي" مي توان ديد. آنجا که آمريکا از سرکوب تظاهرکنندگان در بحرين و عربستان سعودي دفاع ولي به بهانهً همان سرکوبها در ليبي و سوريه دخالت مي کند؛ به تجربه، وقتي که غرب و آمريکا از حقوق بشر و دموکراسي دم مي زنند، منظورشان نه حقوق بشر و دموکراسي براي نيروهاي بواقع دموکرات و مدرن و مترقي و چپ و ملي و سکولار، بلکه در حمايت از نيروهاي سنتي قومي و مذهبيست که اولاً با همان حقوق بشر و دموکراسي بيگانه اند و دوماً بستر قهقرا و تجزيه و فروپاشي قدرت هاي منطقه اي را مطابق طرح هاي مطلوب آنها آماده مي کنند. (نيروهاي مترقي دموکرات کشورهاي مسلمان که قاعدتاً از تحصيل کردگان و نخبگانند، در تقسيم کار جهاني سرمايه داري بلا تکليف نمانده اند، آنها بطور اتوماتيک بدنبال فرصت هاي بهتر راه مهاجرت، و يا بدليل شکست درپي دستيابي به دنيايي بهتر در داخل کشورشان، راه پناهندگي به کشورهاي جهان اول را پيش مي گيرند.)

چهارم، راه و رسم استعمار نيز باگذشت زمان و تغيير شرايط، متحول شده است. استعمار کهنه با جنگ و کشورگشايي شروع کرد، بعد حاکمان دست نشانده را برقدرت نشاندند تا با کشتن آزاديخواهان و مليون منابع مملکت را در اختيار و انحصار خود داشته باشند؛ سپس انگليسي ها و روسها، بمنظور خنثي کردن جنبش استقلال طلبانه (نيروهاي مدرن ملي و چپ)، براختلافات سنتي قومي و مذهبي دميدند، جنبش هاي ارتجاعي اسلامي و تجزيه طلب قومي براه انداختند و حمايت مالي و تبليغاتي کردند؛ در دوران جنگ سرد، نخست آمريکا و شوروي سابق روي نيروهاي مدرن ولي وابسته و راديکال چپ و راست حساب کردند. بعد از جنگ اعراب و اسرائيل و بويژه بعد از اشغال افغانستان، غرب و آمريکا بمنظور ايجاد "کمربند سبز اسلامي"، جنبش هاي راديکال اسلامي منطقه را علم و حمايت کردند؛ در دوران بعد از جنگ سرد تا همين امروزه نيز استعمار نو بر روي پروژهً "پترو اسلام" متمرکز شده و سرمايه گذاري مي کنند. و اينچنين، آمريکا نيز، برغم شعارهاي تبليغاتي حمايت از دموکراسي و حقوق بشر، تأمين و تضمين منافع استراتژيک خود را در دميدن بر طبل اسلام و اسلاميزه کردن منطقه، بمنظور برافروختن اختلافات دروني و نهايتاً تجزيهً قومي و مذهبي قدرت هاي منطقه اي يافته است. بدين منوال، اسلام و اسلاميون بهانهً استعمار براي تسلط تاکتيکي و تلاشي استراتژيک قدرت هاي منطقه اي (ايران و عراق و مصر و ترکيه و عربستان سعودي و غيره) بوده و هستند. قدرتهاي استعماري کهنه و نو منطقه را زيرکانه به همان دامي گرفتار خواسته و ساخته اند که خود پس از جنگ هاي سي سالهً شمال و جنوب و جنگ هاي جهاني از شر آن خلاصي يافتند. بدينسان مي بينيم که بليهً اسلام ارتجاعي- سياسي که از دوران قاجار تا کنون باعث برافروختن فتنه و جنگ و کشمکشهاي داخلي و خارجي بوده و ايران را در آستانهً نابودي و فروپاشي قرار داده يک فتنه و اهرم استراتژيک استعماري نيز بوده و هست. اين امر حاکي و ناشي از رابطهً استراتژيک استعمار و استحمار (مذهبيون سياسي) براي استمرار استبداد و اسثثمار مردم و منابع ايران و منطقه بوده و خواهد بود.

پنجم، عليرغم اتحاد نانوشتهً بين جمهوري خواهان و دموکرات هاي آمريکا در اين زمينه، روساي جمهور آمريکا از حزب دموکرات، بطور خاص در بسترسازي و علم کردن آلترناتيو راست مذهبي برهبري خميني، پيروزي انقلاب اسلامي و استمرار حيات اين نظام تا کنون نقش داشته اند. سياست خارجي کندي که به اصلاحات ارضي در ايران انجاميد، بهانهً اعتراض خميني و تظاهرات خرداد 1342 شد که به طرح رهبري خميني انجاميد. سياست حقوق بشري کارتر منجر به کوتاه آمدن شاه و آزادي طرفداران خميني از زندانها و گسترش تظاهرات سراسري برهبري روحانيون شد. در زمان کلينتون، با خاتمي به ظاهر چشمک و چراغ نشان مي دادند ولي در خفا با سران جناح راست و فرماندهان سپاه ملاقات مي کردند. ادامهً علني اين سياست توسط اوباما (ديالوگ با اصولگراياني که حالا قدرت را در انحصار دارند)، باعث قوت قلب جناح تندرو حاکميت، بويژه شخص خامنه اي و مشاورانش شد، تا رقبا و مخالفينش را بيش از پيش سرکوب کند و انحصارش را بر ارکان قدرت تحکيم بخشد. و اينگونه جناح راست به سرکردگي خامنه اي به قله اي دست يافتند که جز پرتگاه جنگ و سقوط را در چشم انداز نمي بينند.
بهمين دلايل، دل بستن به دموکراسي وارداتي توسط غرب و آمريکا، و يا حساب کردن بي جا بر اختلاف ظاهري و تاکتيکي بين استعمار و ارتجاع، و يا توقع سرنگون کردن رژيم در جنگ خارجي بنفع دموکراسي و حقوق بشر، تنها مي تواند ناشي از ناشي گري محض، نياموختن درس لازم از تجارب تاريخ ايران معاصر و نيز عدم آشنايي با ماهيت و فلسفهً وجودي ايندو نيرو باشد. غرب و آمريکا، طي سي سال گذشته نشان داده اند که دنبال رام کردن و نه سرنگوني رژيم اسلامي بوده و هستند؛ آنها تنها زماني رژيم اسلامي را سرنگون مي کنند که آلترناتيو مطلوب سنتي تر مذهبي و قومي (گروههاي تندرو شيعه در مقابل سني و استقلال طلبان قومي ... و نه نيروهاي مترقي، ملي ودموکرات واقعي) دست بالاتر داشته باشند و کشور را به سمت تلاشي مطلوب آنها ببرند، تا مناطق نفت خيز را جدا و بقيه مناطق کشور را بحال خود رها کنند. بعبارت ديگر، دموکراتها و اوباما نيز نه در پي سرنگوني و نه بدنبال تغيير دموکراتيک در ايرانند. آنها دنبال منافع خودشان، يعني اقتصاد ليبراليزه و سياست اسلاميزه که منجر به تقسيمات مذهبي و قومي منطقه، بدست متححرين قومي و مذهبي شود، هستند تا کوتوله هاي سياسي مطلوب خود را در منطقه بيافرينند و تسلط خود را بر بازار و منابع منطقه بطور استراتژيک تأمين و استمرار بخشند.

Wednesday, June 08, 2011

با خشم فروخوردهً مردم چه مي توان و بايد کرد؟

گزارشات مختلف منتشر شده از شاهدان عيني گواهي دادند که شهيد سبز، خانم هاله سحابي، نه آنطور که دم و دستگاه تبليغاتي رژيم ادعا مي کند بدليل ايست قلبي، بلکه با ضرب و شتم و شوک الکتريکي به قتل رسيده است. بي شک چنين قتلي نمي تواند اتفاقي، بدون برنامه ريزي و غير عمد باشد. براستي چه انگيزه و هدفي پشت اين قتل ناجوانمردانه مي تواند نهفته باشد؟ أيا اين قتل و به ديوار کوبيدن سر مسعود باستاني جلوي چشم مادرش و خبر مبني بر اعدام هاي بيشتر در آيندهً نزديک، تک نمودند و يا نشان از خط مشي تازه اي مي دهند که حاکمان در پيش گرفته اند، تا مسالمت آميز ترين نيروها را با خشن ترين روشها از صحنه حذف کند؟ اين قساوت و ظلم فراسوي تصور، موجي از خشم و نفرت همراه با بغض و کين را در ميان هموطنان، بويژه در ميان جوانان آگاه برانگيخته است، براستي با اين خشم فروخورده چه مي توان و بايد کرد؟ أيا بايد زانوي غم در بغل گرفت و براين ظلم آشکار و ستم و بيداد در حق شهروندان بي دفاع سکوت کرد؟ أيا بايد بي تفاوت از کنار قضيه گذشت و بر ناتواني خود افسوس خورد و با اينکار بر قهاريت رژيم، مهر تأييد نهاد؟ أيا بايد با تظاهرات مسالمت أميز به مقاومت مدني و اعترض با سکوت و يا فرياد برخاست؟ و يا هم که جوانان معترض ممکن است بناگزير به اين نتيجه برسند که بايد سلاح بدست گرفت و "عطر باروت مسلسل ها" را توفنده تر از پيش، در هر کران گسترد؟ و خلاصه کدام استراتژي بهترين و مطلوب ترين راه پاسخگويي به اين روند رو به افزايش سرکوب و قتل و غارت حاکمان است؟



پاسخ دادن به اين سئوالات، بسته به اينکه چه برداشتي از شرايط و أرايش نيروها داريم، به کدام منطق ايدئولوژيک و فلسفي استناد مي کنيم، کدام روش تحليلي را بکار مي بنديم، و چه هدف آرماني را مد نظر داريم، فرق خواهد کرد. به گمان اين قلم، افراد و جريانهاي سياسي حامي گذار به دموکراسي در جنبش سبز، به أن حد از توانمندي و بلوغ فکري رسيده اند که بتوانند براي يافتن پاسخ اين گونه سئوالات بحث منطقي و سازنده اي را در سطح عمومي جنبش، بويژه در خارج از کشور، آغاز کرده، به پيش برند، و به نتايج پرباري هم برسند.



فکر مي کنم که براي يافتن پاسخ درست اولاً هيچ منطق ايدئولوژيک و فلسفي تجربه شده اي به تنهايي کافي نيست؛ چونکه در ايران با واقعيت سياسي تجربه نشده و متفاوتي، مواجهيم، بنابراين، منطق ايدئولوژيک و فلسفي کارآ را مي تواند و بايد خرد جمعي خود ما ايرانيان ، البته با مد نظر داشتن دستاوردهاي ديگران، خلق کند. دوم، چه بدليل متکثر بودن (قومي، مذهبي و ايدئولوژيک) جامعه و نيروهاي سياسي اش، و چه بدليل تجربهً ناموفق تزهاي ايدئولوژيک مدعي مدينهً فاضلهً قرن بيستم، و چه بدليل فقدان الگوي موفقي که بتوان از آن کپيه برداري و رونويسي نمود، اين نگاه فلسفي نيز لاجرم مي تواند و بايد چند بعدي، نقأدانه و همه جانبه نگر باشد.



در مورد روش تحليلي هم لازم است از عمده ترين متد هاي علمي اعم از مطالعهً تطبيقي و قياسي (comparative study)، بررسي دستاوردهاي فکري موجود (Literature Review), ، مطالعهً عيني و تجربي (Empirical study)، و بحث و جدل عمومي و روشنفکري (public and intellectual debates) استفاده کرد. جملگي اين روشها لازم است تا توسط اهل فکر و انديشه و تحقيق و رسانه مد نظر قرار گيرند، چرا که صرف تمرکز بر مصاحبه با چند شخصيت شناخته شده، آنهم متعلق به جريان فکري خاص، نمي توان انتظار رسيدن به نتيجهً راهگشا و مطلوب داشت. بعبارتي، ضرورت پي ريزي يک استراتژي موفق، که بيشترين شانس موفقيت براي گذار به دموکراسي پايدار در ايران را به ارمغان آورد، ايجاب مي کند که آن استراتژي با تمام اين روشها تست شده، از صافي نقد اهل فکر و انديشه بگذرد و بالاترين ميزان اقناع و توافق را در بين شخصيت ها و نيروهاي سياسي دموکرات ايجاد کند تا در عمل بتواند بيشترين ميزان همگرايي و همدلي و همبستگي ملي را فراهم کند.



در بين نيروهاي مطرح سياسي ايران تا کنون رسم براين بوده است که استراتژي مبارزاتي را مطابق با منطق ايدئولوژيک خاص خودشان، عمدتاً ايده آليستي، آرمانگرايانه و تماميت خواهانه، تدوين و دنبال مي کرده اند. در اين روش، مدعيان کاري به درنظر گرفتن منطق خارج از دستگاه نظريشان، و يا نيروها، فاکتورها و عواملي که در تعاريفشان نمي گنجد، نداشته اند. بعنوان نمونه، دعواي اصلي اسلاميون سنتي و مدرن در ايران بر سر اسلام بوده است؛ هرکدام با رويکرد متفاوت و اي بسا متضاد (انقلابي و يا ارتجاعي) براي غلبه بر ديگري از مفاهيم و سمبل ها و سنت هاي مذهبي استفادهً ابزاري کرده و با صرف هزينه هاي هنگفت و خونهاي بسيار در پي غلبه بر ديگري بوده اند. ولي حالا که تمامي پروژه اسلام سياسي و اسلاميزه کردن زير سئوال رفته و بحث سکولاريته سياسي و جدايي دين و دولت مطرح شده، تمامي راه رفته بيهوده و تمامي هزينه ها و خونهايي که براي تحقق ايده آل اسلامي بزمين ريختند، برباد رفته مي نمايند. در قرن بيستم همين سرنوشت را ايدئولوژي هاي راست و چپ مدرن، از ناسيوناليسم گرفته تا کمونيسم، نيز تجربه کرده اند و نظام سوسياليستي بلوک شرق بعد از آن انقلاب عظيم اکتبر و هفتاد سال قدمت فروريخت و به درس عبرتي براي بشريت تبديل شد. مي خواهم نتيجه بگيرم که رابطهً بين استراتژي و هدف، رابطه اي دوطرفه و لازم و ملزوم است، بدون استراتژي راهگشا نمي توان به هدف عالي، و در اينجا دموکراسي، رسيد. همينطور استراتژي خوب در راهي غلط مي تواند جامعه اي را از چاله به چاه افکند، درست مانند أنچه در انقلاب ضد سلطنتي ايران تجربه کرديم و يک رژيم پيشرفته و مدرن ولي غير دموکرات را با انقلابي مردمي سرنگون کرده و بجايش يک رژيم عقب ماندهً واپسگراي بمراتب مستبدتر و فاسد تر نشانديم.



يک استراتژي کارآ، شانس موفقيت و اعتبارش را از چگونگي مقابله و رقابت براي پيشي گرفتن (در بازي تعادل قوا) از استراتژي رقيب و يا دشمنش مي گيرد. استراتژيست خود خواندهً رژيم، حسن عباسي، که نظراتش بيانگر طرز فکر حاکم بر بخشي از سپاه پاسداران است، بدرستي مدعيست که براي شکست دشمن، بايد استراتژيش را نشانه گرفت و به شکست کشاند. منتها مشکل آنها اينستکه هم در هدف و هم در بکار گيري وسيله و ابزار، به خطا رفته و مي روند. هدفشان مقدس سازي يک امر نامقدس، و در عمل حفظ، بسط و گسترش نظام غير دموکراتيک ولايت مطلقهً فقيه، بمنظور تسلط کامل خودشان بر کل حاکميت؛ و استراتژيشان نيز بکارگرفتن هر روشي و بهر قيمت بوده و هست. در روند پيگيري اين هدف و استراتژي است که توسل به بحران، جنگ، سرکوب و صدور تروريسم تبديل به جزئي جدايي ناپذير از ادامهً حيات نظام حاکم شده بطوريکه تکيه بر سرکوب عريان در عمل به حاکميت اوباشان، شارلاتان ها، چاقوکشها و کنسرتي از قاتلان، يعني روي کارآمدن باندهاي قدرت طلب و فرصت طلب، از ميان بي پرنسيب ترين لايه ها و قشرهاي اجتماعي انجاميده است؛ اهل فکر و انديشه و سايرين، اعم از رقيب و مخالف، نه تنها از حاکميت رانده شده بلکه بطور عريان و بي محابا سرکوب مي شوند. در عرصهً خارجي هم بيهوده ولي مصرانه براي گسترش الگويي هزينه مي کنند که در داخل شکست خورده و اعتبار و مشروعيتش را از دست داده است. مخالفت رژيم با دموکراسي و صلح و ثبات منطقه اي و بين المللي بطور روز افزوني به چالش گرفته مي شود، از دست اندازيهايش جلوگيري مي شود، تحريم ها گسترده تر مي شوند و رژيمي که مدعي صدور انقلاب بود، در منطقه منزوي و در داخل با اعتراض شهروندان مملکت در جنبش سراسري سبز مواجه شده است.



در حاليکه بجاي حاکميت يک باند متحجر و انحصار طلب در درون روحانيت و سپاه، اگر هدف رژيم بهبود وضع مردم و مملکت و پيشرفت و توسعه و عدالت و حمايت از مشارکت و حاکميت مردم، با يک روش انساني و امروزي، يعني رقابت سازنده و دموکراتيک بين نخبگان (حتا فقط مسلمان) بود، نه تنها به حاکميت سفلگان بي مايه نمي انجاميد بلکه جايگاه ايران و شأن ايراني هم در سطح منطقه و جهاني تنزل پيدا نمي کرد.



عواملي که باعث شده اند رژيم با پيگيري استراتژي توليد بحران، جنگ افروزي، سرکوب عريان و صدور تروريسم قادر به ادامهً حياتش گردد عبارت بوده اند از :



١- در آمدهاي نفتي که رژيم را قادر ساخته تا بدون پشتوانه و حمايت و نقش آفريني اکثريت مردم، هزينهً طرح ها و برنامه هايش را تأمين کند.



٢- مماشات غرب و حمايت بلوک شرق که اين رژيم را بهترين بهانه براي تابو کردن اسلام و اسلاميون و متقابلاً حمايت از ديکتاتورهاي دست نشاندهً خود در منطقه (ببهانهً جلوگيري از اسلام گرايي)، و در عين حال بهترين شريک تجاري در ايران يافته اند. رژيمي که در داخل ضعيف و ناتوان است، به شرايط بدتر و قراردادهاي اسارتبار با خارج بناگزير تن مي دهد.



٣- وجود حد اقلي از رقابت بين جناحهاي مختلف راست و چپ، خامنه اي گرا در مقال خط امامي خميني گرا، اصول گرا در مقابل اصلاح طلب، و بويژه نقش کليدي فردي مثل هاشمي رفسنجاني که حلقهً وصل بين جناح بندي هاي درون حکومتي، تا پيش از کودتاي آخرين انتخابات رياست جمهوري بود.



٤- اپوزيسيون متشتت و شکست خورده، بويژه نقش مسعود رجوي، که سازمان مجاهدين خلق را با تصميمات کم مايه، عکس العملي و بي آينده اش از يک حريف و رقيب متشکل، پرتوان و بالقوه در اول انقلاب به يک قرباني ناتوان و شکست خورده امروزي مبدل ساخت. رقيب کتک خوره اي که سرکوب مستمر آن رژيم را قادر نموده تا ضمن ايجاد جو رعب و وحشت در جامعه اقتدار خود را به رخ کشد. استراتژي هاي شکست خوردهً سازمان در عمل هم جمعي از بهترين نيروهاي سياسي جامعه را بکام مرگ فرستاد و هم در طرف مقابل به بالا کشيدن و روي کارآمدن راست ترين و جاني ترين لايه هاي حکومتي انجاميده است.



(نگارنده در حالي که در فاز سياسي فعال بودم، با اعلام جنگ مسلحانه ( با توجيه مذهبي توسل به عاشوراي حسيني) در سي خرداد سال شصت که هزاران نيروي علني و غير آموزش ديده و غير آمادهً سازمان را بدام رژيم و کام مرگ فرستاد، هرچند ده روز قبل از اعلام جنگ مسلحانه، در جريان اعتراضات بعد از عزل بني صدر، دستگير شده بودم، مخالف بودم؛ بعد از پيوستن مجدد به سازمان هم هرچند کاره اي نبودم ولي منتقد ماند و در گزارشاتي که به مسئولين سازمان مي نوشتم، جنگ آزاديبخش سازمان را در فقدان حمايت مکفي خارجي نافرجام مي دانستم، سپس، بعد از آتش بس جنگ ايران و عراق و عمليات فروغ جاويدان، جنگ منظم آزاديبخش را بيهوده دانسته و در نوشته هايم بهترين نقش ممکن براي سازمان را نه جنگ مسلحانهً کلاسيک چريکي و يا آزاديبخش، بلکه حضور در جامعه و آمادگي دفاع فعال از اعتراضات مردم و جلوگيري از سرکوب تظاهراتهاي قابل پيش بيني در خيابانها ( مانند آنچه در آغاز جنبش سبز شاهد بوديم) مي دانستم. بعد از حملهً کويت و دخالت آمريکا در عراق، باقي ماندن در عراق را بيهوده دانسته (خودم به ترکيه منتقل شدم)، و با بازگشت مسئولين سازمان از فرانسه به عراق مخالف بودم. بعد از حملهً آمريکا به افغانستان، در تماسي تلفني با مسئولين سازمان (مرحوم ابراهيم ذاکري) صريحاً گفته بودم که بنظرم آمريکا در افغانستان متوقف نمي ماند و بين حمله به عراق و يا ايران، بايد يکي را انتخاب کند؛ و از آنجا که بهانه ها در مورد عراق بيشتر و ديوارش کوتاهتر است، آمريکا اين کشور را انتخاب خواهد کرد، و توصيه مي کردم که قبل از اينکه سازمان در مقابل يک عمل انجام شده قرار گيرد بهتر است خاک عراق را ترک کند. بعد از حملهً آمريکا به عراق هم پيوسته نوشته ام که براي سازمان بهتراست تا پايش را از باتلاق عراق بيرون بکشد، چرا که ماندن در عراق نه تنها هيچ نفعي (جز ضرر) به جنبش دموکراسي خواهي مردم ايران و يا عراق ندارد، بلکه برعکس بهانهً سرمايه گذاري و دخالت و دست اندازي هرچه بيشتر رژيم در اين کشور را فراهم مي کند و به تجربه همان بلايي را که رويارويي سازمان با رژيم بر سر ايران آورد، بر سر عراق و عراقيان هم خواهد آورد... نهايتاً، به تلخي طي اين مدت آموخته ام که انتقاد از خط و ربط سازمان عين آب در هاون کوبيدن است. بر اين باورم که نيروهاي ايدئولوژيک اعم از مذهبي و غير مذهبي، اسلاميست و يا کمونيست، با چشم باز در وادي فنا قدم نهاده و تا ته درهً ورشکستي و نابودي به پيش مي روند؛ آنها پيش از مرگ، فاتحهً خود را خوانده، کفنشان را پوشيده، تابوتهايشان را بر دوش خود حمل کرده و بدفن سياسي خويش مشغولند. در اين رابطه فرقي ماهوي بين رهبري مطلقهً ايدئولوژيک و ولايت مطلقهً فقيه وجود ندارد، هردو سروته يک کرباسند و همانطور که رژيم ولايي حاکم ذاتاً اصلاح پذير نيست، هرگونه اميدي به تغيير در روش و منش و مشي مجاهدين، باوجود رهبري فعلي، سرابي بيش نيست. نتيجهً منطقي: مترقي بودن، برنامهً خوب داشتن، مبارزه کردن و شهيد دادن به تنهايي کافي نيست، همهً اينها بدون استراتژي کارآ و مناسبات دموکراتيک به ناکجاآبادي ميرسد که حزب توده در زمان شاه و مجاهدين خلق در دوران جمهوري اسلامي رفته اند.)



در سالهاي اخير از کارکرد عوامل دخيل در ادامهً بقاي رژيم بدرجات کاسته شده است. اولاً، بعد از روي کارآمدن احمدي نژاد درآمدهاي نفتي و کنترل اقتصاد کشور بطور روز افزوني در اختيار سپاه پاسداران قرار گرفته که بدليل پي گيري سياست تنش زاي هسته اي و صدور بحران و تروريسم، بر ميزان انزوا و تحريم رژيم در سطح منطقه اي و بين المللي افزوده شده است. حاکميت سپاه بر اقتصاد به معني اينست که درآمدهاي نفتي نه تنها هزينهً سرکوب داخلي بلکه حمايت از تروريسم در خارج از مرزهاي ايران مي شود.



دوم، تقلب انتخاباتي خامنه اي و روي کارآوردن احمدي نژاد، نه تنها اصلاح طلبان خط امامي و موسوي و کروبي، بلکه رفسنجاني را نيز از گردونهً حاکميت خارج و به جبههً مخالف کشانده است. اما تاجايي به رابطهً بين جنبش و حاکمان بر مي گردد، مانع اصلي، ولايت مطلقهً فقيه و باني کودتاي انتخاباتي باند خامنه اي بوده اند، هرچند باند احمدي نژاد فاشيست ترين و هارترين جريانيست که تاکنون از درون رژيم سر برآورده است.



سوم، فراروييدن جنبش سبز بعنوان آلترناتيو فراگير رژيم، اپوزيسيون ناکارآمد و ناکام ايدئولوژي محور پيشين متکي بر مبارزات قهرآميز را به حاشيه رانده است. اگر در سه دههً گذشته، مجاهدين تمام اعتراضات و مبارزات و شهدارا به کيسهً خود مي ريختند، امروز با وجود جنبش سبز، امکان چنين سوء استفاده اي نمي يابند.



چهارم، حضور نظامي آمريکا و متحدينش در مرزهاي ايران از توان رژيم در صدور بحران و تروريسم بطور محسوسي کاسته است. فشارهاي سياسي و ديپلماتيک آمريکا و غرب برنامه ها و روابط رژيم را در سراسر منطقه و جهان هدف گرفته و با ناکامي مواجه مي کند. بدينسان، رژيم حاکم نه تنها با بحران مشروعيت، ورشکستگي ايدئولوژيک، سياسي و افتصادي و اجتماعي و فرهنگي مواجه است بلکه نيروها و عوامل دروني و بيروني تضمين کنندهً بقاي رژيم نيز بطور روز افزوني در مواضعشان تجديد نظر کرده و اي بسا از اپوزيسيون حمايت مي کنند. دموکرات و مسالمت آميز بودن جنبش امکان سوء استفادهً خارجي را کمتر و کشورهاي دموکرات غرب و آمريکا را ناگزير از همراهي و حمايت از جنبش سبز کرده است.



به تجربه، نظامهاي مذهبي در هيج کجا بطور مسالمت آميز به نفع دموکراسي اصلاح نشده و يا کنار نرفته اند. نظام ولايت مطلقهً فقيه هم مثل هر نظام ايدئولوژي محور ديگر، اصلاح پذير نيست. بقول معروف ملا جماعت وقتي به قدرت رسيد زير بار زور نمي رود مگر اينکه زور پر زور باشد، بعلاوه، هرچه رژيم از هرنظر ورشکسته تر و مترود تر شده، در عمل بيشتر براست گراييده و نظامي تر و سرکوبگرتر شده است. با اين اوصاف آيا هنوز بايد بر مبارزهً مسالمت آميز و مقاومت مدني پاي فشرد و يا اينکه وقت عمل متقابل رسيده است؟



تأکيد جنبش سبز بر مقاومت مدني و مبارزهً مسالمت آميز نه صرفاً از سر تقليد از سايرين (هند و آفريقاي جنوبي و جنبش مدني آمريکا) بلکه بدليل مجموعهً الزاماتيست که جنبش در آن قرار گرفته و شرايط مبارزاتي کنوني بر جنبش تحميل کرده است. بعبارتي، مجموعهً شرايط داخلي و بين المللي چنين ايجاب مي کند. در دوران مدرن مبارزهً مدني و مسالمت آميز بعنوان يک استراتژي فقط در کشورهايي جواب گرفته که انگليس زبان و بطور مستقيم و يا غير مستقيم تحت کنترل و ميراثدار استعمار انگليس بوده اند. اي بسا در خود انگليس هم بدليل فقدان نظامي فدرال، مسائل ريشه داري چون مشکلات قومي و مذهبي بطور مسالمت آميز حل نشدند و به درگيري مسلحانه در گذشته و چريکي ايرلندي ها در دوران اخير منجر شدند. در ساير کشورهاي تحت استعمار، بويژه استعمار فرانسه، مانند الجراير و ويتنام، اينچنين نبود و مقاومت مسلحانه گريز ناپذير گرديد.



در ايران، چپ روي ها و مواضع افراطي و ناکامي هاي استراتژيک گروههاي مخالف در اپوزيسيون سنتي هم در راست رويهاي امروز بي ربط نبوده و نيستند. اگر اپوزيسيون سنتي در مقابل رژيم ناتوان و ورشکسته نشده بود اصلاً شرايطي بو جود نمي آمد که ايجاب کند اصلاح طلبان حکومتي به آلترناتيو رژيم تبديل شوند و بحث ضرورت مقاومت مدني و مبارزهً مسالمت آميز مطرح شود. بدنبال شکست متوالي مبارزات قهرآميز کوه و روستا و شهر و جنگل و منطقه اي و مرزي، در پيش گرفتن مقاومت مدني و مبارزهً مسالمت آميز توسط جنبش سبز بهانه و بستر اعمال سرکوب عريان حکومتي را تا حد زيادي از ميان برده و بکارگيري اين تاکتيک ضد مردمي را نه تنها کمتر بلکه بضد خود مبدل کرده است. قتل ديوانه وار خانم هالهً سحابي گواه آزمندي حاکمان براي پيدا کردن بهانه اي بمنظور سرپوش گذاشتن بر اختلافات درونيشان است.



پي گيري مبارزهً مسالمت آميز، بعنوان استراتژي اصلي جنبش، فضاي سياسي کشور را از حالت پلاريزه و دوقطبي گذشته خارج مي کند؛ فرصت ديالوگ انتقادي بين کنشگران و پژوهشگران و روشنفکران بوجود مي آورد؛ به تعميق انديشه و ارزشها و روش دموکراتيک منجر مي شود؛ بستر عبور از راديکاليسم چپ و راست را هموار مي کند؛ و به شکوفايي فرهنگ دموکراتيکي مي انجامد که جامعه و به طبع آن نيروهاي سياسي و حاکمان را تحت تأثير خود قرار داده بدنبال خود مي کشد.



تاجاييکه به درون رژيم برمي گردد، اتخاذ اين استراتژي به حاکمان فرصت مي دهد تا ادعاهاي واهي خود را بيازمايند و شکست ايده هاي بي پايهً غير علمي و غير عملي خود را به چشم ببينند؛ و دريابند که از مدينهً آرماني آنها نه فاضله که چه فاضلابي سر بر مي آورد؛ بدليل انقلاب ارتباطات، اعمال و رفتار حاکمان بطور روشنتري در معرض داوري افکار عمومي داخلي و بين المللي قرار مي گيرد و از اين طريق به بالارفتن سطح آگاهي عمومي و مطالبات شهروندان کمک مي کند؛ اختلاف سلائق و منافع و برداشتهاي مختلف حاکمان به ارائهً راه حل هاي متفاوت مي انجامد، جناح بندي ها را باعث مي شود و به شکافهاي لاينحل دروني مي انجامد که جراحي دروني در راس نظام را اجتناب ناپذير مي سازد. همانطور که در همين اختلافات جاري بين اصولگرايان (باندهاي خامنه اي و احمدي نژاد) شاهديم، اين جناح راست اصولگرا و به طبع آنها نظاميان حاکم هم يکدست و منسجم نيستند و هيچ درک و بينش و برنامهً مشترکي براي ادارهً امور و تقسيم قدرت بين خود ندارند. اين نتيجهً بلافصل اتخاذ استراتژي مقاومت مدني و مبارزهً مسالمت آميز است که باعث بروز شکافها و اختلافات پنهان بين اين جناح شده و به رويارويي باندهاي حکومتي انجاميده است.



از طرف ديگر ادامهً روند تسلط نظاميان (سرداران سپاه) که خواب و خيالهاي منطقه اي و بين المللي در سر مي پرورند، لاجرم کشور را به سوي افزايش بحران و احتمال درگيري خارجي سوق مي دهد. مجموعهً اين شرايط ايجاب مي کند که اپوزيسيون مسئول، دموکرات و سراسري که در جنبش سبز تبلور يافته تا جايي که ممکن است بهانهً بحران آفريني، سرکوب عريان، ايجاد جو پليسي-امنيتي، نظامي تر شدن اوضاع، و امکان وحدت دروني جناح راست را از حاکمان سلب کند و از اين طريق مانع تسلط تمام عيار نظاميان و و جنگ ناگزير خارجي شود. اين ضرورت ها، تا جاييکه به جنبش سبز بر مي گردد، پايبندي به مبارزهً مسالمت آميز و مقاومت مدني را گريز ناپذير مي سازد.



وانگهي، از ياد نبريم که نيروهاي ملي- مذهبي و نهضت آزادي که امروزه هدف سرکوب قرار گرفته اند از اولين ياران خميني و انقلاب، مسالمت جو ترين افراد و نيروها، و بقول مخالفين سوپاپ اطمينان رژيم در سه دههً گذشته بوده اند. بياد بياوريم گفتهً مهندس مهدي بازرگان در دادگاه نظامي شاه را که خطاب به رئيس دادگاه گفته بود: "آقای رییس دادگاه! به مقامات بالا‌تر(شاه) اطلاع دهید كه ما آخرین گروهی هستیم كه با قبول و احترام به این قانون اساسی فعلی فعالیت‌های سیاسی را در چارچوب‌های قانونی دنبال كردیم. بعد از ما دیگر كسی این قانون اساسی را قبول نخواهد داشت و در درون آن فعالیت نخواهد كرد". بعبارتي، ما آخرين نيرويي هستيم که بطور مسالمت آميز با شاه سخن مي گوييم. بدرستي گويي باز با سرکوب ملي مذهبي ها و نهضت آزادي، بويژه قتل عمد هاله سحابي، تاريخ بار ديگر تکرار مي شود؛ بعد از سرکوب اين مسالمت جو ترين جريان مسلمان سياسي کشور، ديگر کسي شعار التزام به قانون اساسي و مبارزهً قانوني نخواهد داد؛ جا دارد که هشدار بازرگان را اينبار خطاب به ولي فقيه تکرار کنيم که چنانچه حاکميت به پيگيري قضايي و محاکمهً قاتلان هاله سحابي اقدام نکند، جواناني که از اين بي عدالتي خونشان به جوش آمده و از مبارزهً مسالمت آميز جنبش سبز سرخورده شده اند، ممکن است منفرداً و يا در هسته هاي دو و يا چند نفر، بطور خودجوش وارد عمل شوند و با مجازات آمران و عاملان قتل و کشتارها، خشم و عصبانيت خود را فرونشانند. کافيست در هر محله فقط دونفر به اين نتيجه برسند و چنين تصميمي بگيرند و دست به تشکيل هستهً مقاومت بزنند و هر هسته فقط يک عمليات موفق داشته باشند، آنگاه ديگر هيچ قاتل و شکنجه گري در سراسر کشور از ضرب شصت هسته هاي مقاومت مردم در امان نخواهد بود. بنابراين، تا دير نشده از سرکوب مخالفين و منتقدين سياسي دست برداريد، لباس شخصي هايتان را جمع کرده و سرجاي خود بنشانند، آمران و قاتلان هاله سحابي را به پاي ميز محاکمه بکشانيد، زندانيان سياسي را آزاد و بستر همزيستي مسالمت آميز، امنيت شهروندان، و حاکميت آنها را در انتخاباتي آزاد و رقابتي فراهم سازيد!





منبع:



١- محاكمه آخرین اصلاح‌طلبان در زمان شاه: گفتگوی منتشرنشده با سحابی، از سايت آينده: http://www.ayandenews.com/news/29633/

Tuesday, May 24, 2011

نزاعهاي جاري حکومتي و جنبش سبز

رقابت و جدال سياسي بر سر راه و رسم ادارهً حکومت، آنهم در رأس هرم قدرت سياسي، امري پسنديده و لازمهً يک نظام سرزندهً دموکرات و پوياست؛ منتها بشرطي که اولاً اين جنگ و جدالها برآمده از نيازهاي مردم، توسط نمايندگان مردم، و در جهت برآوردن مطالبات اساسي مردم و منافع حياتي مملکت باشند، دوم، در نهادهاي دموکرات و مردمي و در چهارچوب قوانين پيشرفته و پذيرفته شدهً امروزي پي گرفته و حل و فصل شوند، و سوم اينکه مضموني رو به آينده، ترقي خواهانه و دموکراتيک داشته باشند، يعني که جهت گيري درست تاريخي اتخاذ کرده باشند.


در ايران ما، متأسفانه، چه در چهارچوب حکومت مطلقهً ولايي و چه در درون آن بخش از اپوزيسيون راديکال سنتي که تحت رهبري مطلقهً ايدئولوژيک قرار دارد، نزاعهاي سياسي چنين مضمون و محتوا و سمت و سويي ندارند. چرا که اولاً هر دو ايدئولوژي محورند و نه مطالبه محور، يعني که تداوم بقاي خود را در حفظ و تمرکز بر وحدت ايدئولوژيک حول يک رهبرمادام العمر، غير انتخابي و مطلقه مي جويند. بنابراين بجاي تمرکز بر نيازها و حقوق مردم و نيز منافع مملکت، بطور اعتقادي و سيستماتيک، در فکر و عمل، هيچ گونه نقد و مخالفتي، با راه و رسم رهبران مطلقه، برنمي تابند و هرگونه انحرافي از آن "عمود خيمهً نظام" و منويات آن "رهبر خاص الخاص" منجر به جنگ و جدال و انشعاب و جدايي مي شود.


دوم، اين رهبران، و سيستم و سازماني که آنها رهبري مي کنند، آنقدر در گرداب خطاها و اشتباهات مکرر، با خسارتهاي جبران ناپذير، طي سه دههً گذشته، غوطه ور شده که تحمل ايجاد فضاي باز سياسي، که آنها را مجبور به شفافيت و پاسخگويي کند، را ندارند. آنها، براي جلوگيري و فرار از شفاف سازي و نقد گذشته، بهر وسيله اي متوسل مي شوند تا نه تنها موقعيت و موضع غير دموکراتيک خود را حفظ کنند، بلکه از امکان ظهور و گسترش و موفقيت يک آلترناتيو سياسي پويا، مردمي و ملي، و يا امکان فرآيندي دموکراتيک، مثل انتخابات آزاد و تحمل آزادانه و آگاهانهً اپوزيسيون دروني جلوگيري کنند. اين راه و روش مطلوب راديکالهاي چپ و راست، در درون حاکميت و اپوزيسيون سنتي اش، باعث هر چه پلاريزه تر و قطبي تر شدن فضاي سياسي کشور، از فرداي بعد از انقلاب سال ٥٧، طي سه دههً گذشته شده و يکي از موانع جدي بوجود آمدن امکان داد و ستد سازندهً فکري، کنش و واکنش معقول سياسي، و روآمدن نيروهاي بواقع دموکرات و ميانه رو، که بستر گذار به دموکراسي را فراهم کنند، بوده است؛ فراروييدن جنبش مردمي و سراسري سبز، پس از تحولات بعد از آخرين انتخابات رياست جمهوري، طلايهً شکستن طلسم اين راديکاليسم (خودکامهً ارتجاعي و ايدئولوژي محور انقلابي) را در فضاي سياسي ايران به مطلع ظهور رسانده است.


سوم، راديکالهاي انقلابي راست و چپ معمولاً عادت داشته و دارند تا در مورد همه چيز و همه کس مطابق ميل و موافق نظر خود، يک طرفه و يک سويه قضاوت کنند تا نه تنها خودشان را راضي و خرسند سازند، بلکه خودشان را تنها طرف برحق و اي بسا پيروز در هر منازعه اي نشان دهند. آنها منطق خود را بربخشي از واقعيت، بر جنبه اي از قضايا، بر دست چيني از شواهد، بر خرده اي از علم و آگاهي موجود، استوار مي کنند و ساير جنبه ها و فاکتورها و عوامل دخيل در هر موضوع و حادثه اي را، آنجا که بر خلاف پيش داوريها و منافع از پيش تعريف شدهً ايدئولوژيکشان باشد، با چشم باز و بطور آگاهانه ناديده مي گيرند و کتمان مي کنند. بعد هم با نهايت افتخار براين آگاهي ناقص و کاذب ايدئولوژيک خود مصرند؛ باورها و برداشت هاي ناقصشان را بهر روي تقديس مي کنند و براي به کرسي نشاندنشان شاخص ها، الگوها و رهبران مطلقه و قدسي مي تراشند؛ اين روند در عمل به برافراشتن ديواري از حاشا، بي اعتمادي، تبعيض و دشمني بين خودي و غير خودي منجر شده و مي شود.


چهارم، هر دو رويکرد افراطي راست و چپ، برغم دعاوي متضاد صوريشان، در محتواي ايدئولوژيک و رويکرد سياسي-اجتماعي نه تنها شبيه، بلکه مکمل همديگرند و بطور غير مستقيم از همديگر تغذيه کرده، نيرو و انرژي مي گيرند. هر دو ايدئولوژيک، تماميت خواه، خود محور، مردم فريب و پوپوليست هستند. اين هماهنگي و همسازي ماهوي را مي توان "همگرايي نامتعارف" ناميد. يکي بد حکومت مي کند و ديگري بد مبارزه مي کند؛ اگر مذهبيون حاکم پشتوانهً اجتماعي خود را در ميان اقشار ناآگاه، ساده لوح، سنتي و مذهبي محروم روستايي و شهرستاني و نيز حاشيهً شهرهاي بزرگ مي جويند، انقلابيون راديکال چپ در اپوزيسيون بسراغ دانش آموزان و دانشجويان و جواناني، بويژه از همان اقشار محروم، مي روند که هم بيشترين ميزان مطالبه را دارند، هم بلحاظ فکري هنوز بالغ نشده، منطق و باورهايشان کاملاً شکل نگرفته، و براين اساس، بيشترين ميزان آمادگي براي جذب آگاهي هاي کاذب، احساسي، ناقص و مواضع افراطي و عکس العملي آنانرا دارند.


ناگفته روشن است که کسانيکه خارج از اين حباب شيشه اي، مذهبي و يا ايدئولوژيک، به چنين وضعيتي مي نگرند، اگر خودي هستند برحماقت و عقب ماندگي اهل آن افسوس مي خورند، و اگر غير خودي هستند، مورد تبعيض واقع مي شوند؛ و يا هم که مدعيان را به تمسخر مي گيرند و بخود وامي گذارند. ولي اگر دشمن هستند، همين غفلت هارا بمثابه پاشنه آشيلي در محاسباتشان بحساب آورده، روي آن طرح و برنامه ريزي مي کنند تا در موعد مناسب در يک طرح و برنامهً حساب شده، طرف مقابل را ضربه فني کنند و به شکست ناگزير بکشانند (همين پاشنه آشيل ها بستر و زمينهً دخالت خارجي و اجراي سناريوهاي خطر ناکي را فراهم کرده و مي کند که اپوزيسيون سنتي را به شکست و بن بستهاي کنوني کشانده و رژيم را ناگزير از سرکوب عريان و بر باد دادن منافع مملکت مي کند، روندي که در ادامهً خود هدف قراردادن موجوديت ايران و ايراني را نشانه گرفته است).


آنها که فکر و ذکرشان الينه شده و با عينک يک و يا دوبعدي، انگيزه هاي برتري طلبي قومي، مذهبي، و ايدئولوژيک ( و اي بسا جنسيتي، زباني و هرآنچه بين انسانها معيار خودي و غير خودي قائل مي شود و ديوار تبعيض بر مي فرازد) جهان را مي بينند، هرگز نمي توانند انسان و جامعه اي را که ديگر اين مرزبندي ها را برسميت نمي شناسد و مي خواهد آنها را پشت سر بگذارد را بطور واقعي فهم کنند، حاکميت خود را برشهروندان آگاه آن توجيه کنند، تا چه رسد به اينکه بر مشکلات آن فائق آيند و آشفتگي هاي آنرا بسامان برسانند.


بنا به دلايل فوق، اختلافات دروني، که آنروي سکهً اعمال تبعيض و سرکوب عليه غير خوديهاست، جزئي جدايي ناپذير از ماهيت نيروهاي واپسگراي سنتي (قومي و مذهبي) و عقب ماندهً ايدئولوژيک مدرن بوده و هستند. براي رسيدن به تشخيص و تحليل کارآيي، از نزاع هاي درون حکومتي، بايد آنها را از افقي دور تر و فراگيرتر به تماشا نشست و جايگاه آنها را در تصويري کلي تر مورد غور و بررسي قرار داد. از آنجا که در مورد ايران با يک رژيم معقول باثبات و مديريت و برنامهً مدرن شناخته شدهً امروزي طرف نيستيم که اختلافات بر سر طرح و برنامه ها و مطالبات مشخص اقتصادي و اجتماعي و سياسي باشد، روش فوق مارا به نتايج عيني تر و کارآتري رهنمون مي شود. بميزاني که جريانات و نيروهاي خرد سياسي پاسخ ناداده مانده و روي هم انباشته مي شوند، نقش جريانات قويتر و فراگيرتر و اي بسا فرامرزيتر بر تحولات افزونتر مي گردد. ضمناً، بميزان ترسيم درست آن تصوير کلي (که بدرک تئوريک و فلسفي مان بستگي دارد)، از ميزان و امکان خطا در برداشت هاي عيني، مقطعي و جزئيمان کاسته مي شود. ترسيم چنين تصويري کمکمان مي کند تا به علل و خصيصه هاي اصلي و کانوني تضادهاي آشکار و نهان در رآس نظام، بين ولي فقيه و رئيس جمهور، و تأثيري که روند اين تضاد ها و جراحي ها بر معادلات داخلي و خارجي مي گذارند، بهتر بتوان پي برد. شناخت درست کم و کيف اين نزاعهاي سياسي دروني نظام امکان اين را فراهم مي سازد تا از آنها بمثابه فرصتي و کاتاليزوري در جهت تقويت جنبش مطالباتي و دموکراسي خواهي مردم ايران، که در جنبش رنگين کمان سبز تبلور يافته، استقبال و استفاده نمود.


تا جايي که به ماهيت اين تضادها برمي گردد، مضمون و محتواي اصلي اين دعواهاي دروني نظام، از فرداي انقلاب، چه در عرصهً نظري و چه در عمل، بين گرايشات مختلف سنتي و مدرن اسلامي و بعبارتي بر سر انواع برداشت ها از اسلام بوده است. حال آنکه بنا به داده هاي تجربي و مورد وثوق در علوم انساني (بويژه جامعه شناسي و اقتصاد و سياست) پاسخ به چالشها و مشکلات اصلي مردم و جوامع، منجمله ايرانيان، الزاماًً ربطي به مذهب و دين مردم نداشته و ندارد. در دنياي مدرن، چالشها و مطالبات جوامع مختلف، از جمله ايران، عبارت بوده از دستيابي به استقلال در مقابل استعمار، مدرنيته در مقابل سنت ، دموکراسي در مقابل استبداد ، سکولاريته در مقابل سيطرهً مذهبي و ايدئولوژيک، و دولت غير متمرکز (فدرال) در مقابل دولت متمرکز، کثرت گرايي (پلوراليزم) در مقابل برتري جويي مذهبي و ايدئولوژيک، جامعهً مدني در مقابل پوپوليسم سنتي و مدرن، و برسميت شناختن حقوق برابر شهروندي در مقابل هرگونه تبعيض. واقعاً ربط اين مقولات با مذهب در چيست؟ و کدام مذهب و يا رهبر و نظام مذهبي در کجاي تاريخ به اين چالشها پاسخ درست، لازم و مناسب امروزي داده است؟ مگر نه اينکه تمام هم و غم بشريت معاصر، بويژه در جوامعي که قدمي جلوتر افتاده اند، عمدتاً صرف برچيدن و گسستن غل و زنجير هايي شده که اتفاقاً حاکمان مذهبي، از قرون وسطا تا کنون، بر ذهن و ضمير و دست و پاي بشر تنيده بوده اند؟


چالشهاي پيش روي جامعه در دوران مدرن محصول بلافصل رشد آگاهي، الزامات و مطالبات زندگي مدرن هستند که در زمان ظهور و گسترش و حاکميت مذاهب، اساساً بدين ميزان نه عمق، نه تنوع و نه عموميت داشتند، و بنابراين از راه و رسم و داده هاي مذهبي، در سده ها و هزاره هاي قبل، هرگز نمي توان و نبايد انتظار ارائهً پاسخ منطقي، علمي و مسئله حل کن امروزي را داشت. بياد داشته باشيم که هيچکدام از دستاوردهاي قابل ارج گذاري و مسئله حل کن در جوامع مدرن، صنعتي، دموکرات و پيشرفتهً امروزي {اعم از توسعهً اقتصادي و تکنولوژيک، دموکراسي، حقوق بشر، جامعهً مدني (در مقابل پوپوليسم)، کثرت گرايي (پلوراليزم)، سوسياليته (عدالت)، ليبراليته (آزادي)، مدرنيته ، سکولاريته و فدراليته} اصولاً و اساساً برآمده از فکر و ذهن و يا سيستم مذهبي نبوده و نيستند. تمام اينها اتفاقاً از زماني و در جوامعي امکان ظهور، رشد و نمو و شکوفايي پيدا کردند که دولت و مذهب از هم تفکيک شدند، تبعيض هاي سنتي (قبيلگي، قومي/نژادي و مذهبي و نهايتاً ايدئولوژيک) از ميان رفتند و آزادي مذهب و عقيده و فکر و انديشه، بمثابه نياز و حق اساسي انسان و جامعهً مدرن، همگاني، قانوني و تضمين و فراگير شدند. در اين رابطه، بويژه قرار داد وستفاليا در اروپا (که به سي سال جنگ شمال و جنوب در سال 1648 پايان داد و دولت ها را نه تنها از قيد تسلط مذهب و کليسا خلاصي بخشيد، و منجر به پيدايش دولت-ملت ها شد، بلکه به اين دولتها حق نظارت و کنترل فعاليت هاي مذهبيون در قلمرو حکومت هايشان را اعطا کرد)، بمثابه همان نقطه عطفي بود که جهان کهن و سنتي را، بويژه از نظر سياسي، از جهان مدرن، که در آن فلسفه، علم و تکنولوژي محور تصميم سازي ها و تصميم گيري ها قرار مي گيرد، متمايز ساخت.


تا جايي که به تجربهً مدرنيتهً ايران باز مي گردد، اولاً ايران، مثل اکثر جوامع مسلمان خاورميانه، بسيار دير تر از اروپا، و عمدتاً تحت کنترل و محدوديت هاي تحميلي دول استعماري، و فشار نيروهاي سنتي، وارد دوران مدرنيتهً خود شد؛ ورودي که نه تنها ديرهنگام بلکه عمدتاً تحميلي، ديکته شده از بالا و در عين حال گزينشي و ناقص بود. نتيجه اين شد که اين پروژه هاي ناقص، در فکر و عمل، ابتر ماندند و قادر نشدند به نيازهاي اصلي جامعه، بويژه درعرصهً سياست، پاسخ گويند. بنابراين، پروسهً مدرنيتهً ايراني پر است از کمبود و نقص نظري و نا فرجامي عملي.


دوم، آنچه افراد و جريانات مذهبي، اعم از سنتي و يا مدرن، ارتجاعي و يا انقلابي، از نظر سياسي در پي آن بوده و يا عملي کرده اند، عمدتاً تلاشي بوده است براي ارائهً تفسيري از مذهب که با دستاوردهاي مسلم تمدن امروز، (از منظر سنتي ها) يا سر جنگ دارد و يا در بهترين شق (از نظر نوگرايان مسلمان)، در تعارض نباشد. اسلام گرايان مدرن و نوگرا مذهبي وقتي که مجبور به پذيرش و تن دادن به راه حل هاي متمدانه و علمي و امروزي شوند، بازهم آنها را مشروط کرده و از صافي مذهب، که فراز و فرود سياسي آن متعلق به گذشته است و درک و تفسير يکساني از آن ممکن نيست، عبور دهند. مذهبيون، اعم از سنتي و مدرن، متشرع و يا روشنفکر روحاني و غير روحاني اش، چنانچه مذهب را محور شناخت و قضاوت قرار دهند، همانطور که تا کنون نتوانسته اند، اصلاً نمي توانند، منشاء توليد فکر منطبق و پوياي فلسفي مدرن، که بدرد سياست و اقتصاد و جامعه امروزي بخورد، وراي ذهنيت و باورهاي هاي دست و پاگير سنتي باشند.


سوم، واضح و مبرهن است که قيد قوميت و مذهب و زبان و فرهنگ بومي را نمي توان و نبايد زد، بلکه لارم است تا جايگاه آنها را در گسترهً تاريخ و حيات کنوني جامعه بدرستي فهم کرده، موارد مثبت آنها را روزآمد، زايدات را حذف، و نواقص و کمبودهاي آنها را مرتفع نمود؛ تا جامعه با گراميداشت و قدرشناسي بجا از وجوه سازندهً سنت ها و فرهنگش، بتواند از چهارچوب سنت و فرهنگ بومي پا را فراتر نهد؛ چشم به جهان بزرگتر در اين دهکدهً جهاني بگشايد و از جوامعي که در هر زمينه قدمي جلوتر و پيشرفته ترند و تجربه اي مسئله حل کن بدست مي دهند، بياموزد، با آنها بياميزد؛ و از اين راه بستر و امکان عملي ساختن معيارهاي امروزي تر، فراگير تر و انساني تري، که بشريت در پي آنست و يا بعد از آزمودن همهً راههاي ممکن، به آنها رسيده، را فراهم نمايد. هرگونه غفلت از اين ضرورت اجتناب ناپذير، درعالم انديشه و عمل، مصداق همان پاشنه آشيليست که فرد و سيستم را در مقابل چالشهاي مستمراً پيچيده تر شوندهً دوران، بويژه در برابر منازعات سياسي دنياي امروز ناکارآمد تر، ضربه پذيرتر و نهايتاً ورشکستهً به تقصير مي کند.


از روزهاي آغازين تأسيس جمهوري اسلامي، اختلاف سليقه، جناح بندي و جدالهاي سياسي که نهايتاً منجر به تشتت و جنگ و شقه و جراحي شود، در رأس نظام پيوسته وجود داشته است. بلافاصله بعد از انقلاب سال ٥٧، تحت رهبري آيت الله خميني، مذهب اسلام بمثابه هم تاکتيک، هم استراتژي و هم هدف و آرمان انقلاب مطرح شد. گرايشات مختلف مذهبي، خدا و پيامبر و ائمه و شرع و فقه و سنت و قرآن اصلي ترين منابع تعيين ملاکها و معيارها، قوانين و قضاوتها، و تشخيص راه از چاه قرار دادند. اختلاف نظر بر سر تفسير امروزين هرکدام از اين مقولات و يا مفاهيم، که اتفاقاً مختلف الوجهند، در عمل به مخالفتهاي گوناگون و بي پاياني راه برد و منشاء چند دستگي ها و جنگ و جدالهاي اجتناب ناپذير و بي پايان در رأس حاکميت گرديد. کشمکشهايي که به جاي عاقبت خير و نيکو، باعث کشيده شدن مرزهاي بيگانگي بين خودي و غير خودي و نهايتاً درگيري و سرکوب و ظلم و بي عدالتي هرچه عريانتر گرديد.


از اولين قربانيان نظام ولايت فقيه، مراجع تقليد رقيب، منتقد و يا مخالف آيت الله خميني مانند آيات عظام شريعتمداري، روحاني و قمي تا آيت الله طالقاني و منتظري بودند. بعد نوبت به مسلمانان دانشگاه رفته و تحصيل کرده اي رسيد که در پي آشتي دادن بين اسلام و علم و مدرنيته و عدالت و آزادي (سوسياليزم و ليبراليزم) بودند. دولت امام زمان مهندس بازرگان و شخصيت هايي مانند قطب زاده و امير انتظام، که ياران اوليهً خميني بودند و نقش تعيين کننده اي در به رهبري رساندن او ايفا کرده بودند، به اتهام ليبرال آمريکايي هدف حمله قرار گرفته و حذف شدند. آنگاه نوبت به حذف رئيس جمهور پسر خواندهً خميني، ابوالحسن بني صدر، و بهمراه او مجاهدين خلق و چپي هاي مخالف و نيز سرکوب گروههاي قومي رسيد که در نتيجهً تصفيه و سرکوبهاي سيستماتيک حکومت، جملگي از امکان فعاليت آزادانهً سياسي محروم شدند. بدنبالش چپي هاي خودي نظام (حزب توده و اکثريت) حذف و سرکوب شدند و بدينسان، رژيم در دست اسلاميون راست آن زمان، که مدافع ولايت مطلقهً آيت الله خميني بودند، متمرکز و يک دست شد.


از اين مقطع ببعد نوبت اختلافات دروني جناحهاي طرفدار خميني رسيد و سه گرايش، چپ خط امامي در مجمع روحانيون مبارز، راست سنتي در جامعهً روحانيت مبارز، و خط مصلحت گرا و ميانهً رفسنجاني، بر سر چگونگي ادارهً جنگ و حکومت، به جناح بندي و جدال برسر تقسيم قدرت و ثروت برخواستند. خميني جانب خط امامي ها (دولت موسوي) و رهبردهاي رفسنجاني را گرفت. بعد از بالاکشيدن جام زهر توسط آيت الله خميني و قبول آتش بس، عمليات فروغ جاويدان مجاهدين خلق موقتاً باعث وحدت دروني رژيم شد. در اين وانفسا، بعد از فوت آيت الله خميني، هاشمي رفسنجاني در يک حرکت نسنجيده و در يک خود زني استراتژيک، سکان ولايت را بدست حجت الاسلام سيد علي خاامنه اي سپرد. از اين لحظه به بعد، خط روحانيت سنتي (جامعهً روحانيت مبارز) و متحجرين مذهبي مثل مصباح و جنتي، که در زمان خميني به حاشيه رانده شده بودند، خامنه اي را در جناح خود يافته و براي تسخير تمامي ارکان قدرت خيز برداشتند.


دو دورهً رياست جمهوري رفسنجاني و بدنبالش دوران اصلاحات محمد خاتمي، قواي مجريه و مقننه، در ادامهً روند دوران خميني، عمدتاً در اختيار جناحهاي رقيب خامنه اي قرار داشت. طي اين دوران، جناح راست، تحت رهبري و حمايت تمام عيار خامنه اي، در حال پي گيري طرحهايش براي تسلط کامل بر تمامي ارکان قدرت و همهً قواي حکومتي بود. نتيجهً بسيج تمام عيار سپاه و بسيج و قوهً قضاييه و شوراي نگهبان و ائمهً جمعه و نمايندگان رهبري در اين زمينه برگزاري انتخابات مهندسي شده و روي کارآمدن محمود احمدي نژاد بود که رژيم سه سره را بار ديگر يک سره کرد؛ و بار ديگر تمامي ارکان قدرت و قواي حکومتي را در دست جناح راست، اينبار حامي خامنه اي قرار داد (درست شبيه دوران خميني بعد از حذف بازرگان و بني صدر و مجاهدين و چپي ها در دههً شصت).


از اين پس بود که اختلافات موجود در درون جناح راست باصطلاح اصولگرا، و در واقع متحجر، امکان بروز يافت و زورآزمايي هاي تازه اي مجال هماوردي يافتند. راست سنتي (جامعهً روحانيت مبارز با مهدوي کني)، راست عملگرا (از علي مطهري و توکلي گرفته تا قاليباف و برادران لاريجاني)، راست متشرع تماميت نگر و تماميت خواه (باند مصباح و جنتي)، راست فاشيستي فرصت طلب و قدرت طلب (باند احمدي نژاد و مشايي) به رقابت بر سر کنترل منابع قدرت و ثروت پرداختند. از ميان اين طيف هاي مختلف جناح راست، بنظر مي رسد که خامنه اي خود را به راست عملگراي برادران لاريجاني نزديکتر يافته و از همين رو تصميم به بالاکشيدن آنها در مقابل احمدي نژاد گرفت، هرچند پسرش مجتبي به باند مصباح و جنتي نزديکتر است.


از جمله مهمترين ويژگيهاي اين نزاعها مي توان به موارد زير اشاره نمود:


١- کانوني ترين عنصر ايدئولوژيک مورد اختلاف، تفسيرهاي گوناگون حاکمان از اسلام، حکومت اسلامي وبويژه اصل ولايت فقيه بوده است و نه مطالبات و نيازها و حقوق اساسي مردم و منافع عمومي مملکت.


٢- وجود اين رقابت و جناح بنديها در درون حاکميت، يکي از علل اصلي پيشي گرفتن رژيم بر اپوزيسيون متشتت و در عين حال تماميت خواه ايدئولوژيک سنتي اش بوده است،


٣- اين اختلاف سليقه ها، که به جراحي هاي پي در پي در درون نظام انجاميدند، نه اينکه آگاهانه پذيرفته و تحمل شده باشند، بلکه ناگزير و اجتناب ناپذير، بدليل همان ناهمسازي و تضاد ماهوي ايدئولوژيک (اصل ولايت مطلقه فقيه) با مقتضيات زندگي روزمرهً مردم و مديريت کارآي سياسي جامعه بوده اند.


٤- در اين نزاعها و جراحي ها، رژيم حاکم، توسط جناح پيوسته راست تر شوندهً غالب حول "عمود خيمهً نظام"، يعني "ولايت مطلقهً فقيه"، مستمراً متمرکز تر و در عمل بسته تر، محافظه کارتر، متحجر تر و لاجرم خشن تر و سرگوبکرتر شده است.


٥- اين روند موجب عريانترشدن روند تبعيض وخشونت و سرکوب و در نتيجه کاستن فزاينده از مشروعيت نظام بوده است. عدم مشروعيت و پشتوانهً مردمي نيز همان منشاء اصلي عدم موفقيتهاي رژيم در همهً زمينه ها، بويژه اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي بوده است. چرا که هر جراحي دروني نظام لاجرم نه تنها با کندن و اعدام و زندان عده اي از پشتيبانان نظام، بلکه با فرار و مهاجرت سرمايه هاي مادي و معنوي بيشتري از مملکت همراه بوده است.


٦- عدم مشروعيت و ناکامي داخلي باعث افزايش ميزان فشار و انزواي بين المللي شده، بطوريکه وجههً نظام و حاکمانش را در انظار جهانيان و جايگاه ايران را در معادلات منطقه اي و بين المللي بطور تصاعدي کاسته است.


٧- عدم مشروعيت داخلي همينطور باعث شده و مي شود که حاکمان براي ادامهً بقاي خود به قدرت هاي خارجي بيشتر نيازمند شوند و پناه ببرند و از راه حراج سرمايه هاي ملي و با اعطاي قراردادهاي سودآور به طرفهاي خارجي، در اين مورد چيني ها و روسها و ترکيه، براي خودشان چترحمايت خارجي فراهم کنند.


٨- بعلاوه، عدم مشروعيت داخلي بستر و امکان دخالت هاي مستقيم و غير مستقيم خارجي را در امور داخلي مملکت فراهم مي کند، بطوريکه امروزه بسياري مانند عبدالله شهبازي بدرستي برآنند که طرفهاي خارجي حامي و الهام بخش جريان مشاعي- احمدي نژاد در خارج از کشور همان منابع و کانالهاي قديمي و شناخته شدهً سرويس هاي اطلاعاتي خارجي، بويژه استعمار کهنه اند که بر روي نيروهاي متحجر سنتي، مخصوصاً مذهبي، جهت ايجاد تنش، تفرقه و تلاشي و در نتيجه سازماندهي دوبارهً کشورهاي منطقه، منجمله ايران، سرمايه گذاري کرده و مي کنند.


از اين تصوير کلي مي خواهم چند نتيجه بگيرم:


اول اينکه مبارزات مردم ايران، براي آزادي و دموکراسي در داخل و خارج از کشور، که امروزه در جنبش سبز تبلور يافته را نبايد به دعواي بين جناح هاي چپ و راست حکومت اسلامي (طرفداران آقايان خميني – موسوي و کروبي و خاتمي – و در شرايط کنوني اختلاف بين خامنه اي و احمدي نژاد) فروکاست. در عين حال نمي توان و نبايد نسبت به اين کشاکش هاي سياسي در درون نظام بي تفاوت ماند، بلکه مي توان و بايد از آنها بمثابه فرصتي براي امکان گسترش آگاهي ها و مطالبات و مبارزات و احقاق حقوق مردم استفاده کرد. در اين راستا حمايت از جنبش سبز و آقايان کروبي و موسوي اقدامي درست، منطقي، بجا و اصولي بوده و هست.


دوم، مي بينيم که رژيم تا کنون حد اقل شش جراحي دروني را از سر گذرانده است. اپوزيسيون سنتي (برهبري مجاهدين خلق) تنها با عمده کردن يکي از اين جراحي ها، قربانيان ديگر رژيم (مراجع مخالف ولايت مطلقهً فقيه، ملي مذهبي ها و نهضت آزادي بازرگان، گروههاي قومي، بني صدر و جبههً ملي، چپ هاي سنتي مانند حزب توده و متحدشان اکثريت، خط امامي هايي که در دوران خامنه اي حذف شده اند و سلطنت طلب ها) را ناديده گرفته و يا تخطئه و انکار مي کنند تا خودشان را بعنوان تنها و بهترين جايگزين ممکن براي نظام حاکم قلمداد و قالب کنند. اينگونه خود محوري ها تاکنون در عمل بجايي نرسيده، چرا که پيوسته از حمايت مردمي و سياسي داخلي وبين المللي آن کاسته شده و در آينده نيز راه بجايي نخواهد برد.



سوم، دوپايهً مهم استراتژيک رژيم براي ادامهً بقايش "سرکوب داخلي" و "صدور بحران و تروريسم به خارج" بوده است. تحولات بعد از عمليات تروريستي يازدهً سپتامبر ٢٠٠١ که منجر به حمله واشغال افغانستان و عراق و حضور نظامي آمريکا در مرزهاي ايران شد، برنامهً صدور بحران و تروريسم رژيم را با مانع و چالشي جدي مواجه ساخت. در داخل کشور نيز پي گيري استراتژي مقاومت مدني و مبارزهً مسالمت آميز توسط جنبش سبز اهرم و بهانهً سرکوب رژيم را تا حد زيادي خنثي و بي اثر ساخته و کارآيي استراتژيک آنرا از بين برده است. در نتيجه رژيم حاکم مثل گذشته قادر به سرپوش گذاشتن بر ناتواني هايش با توسل به سرکوب داخلي و صدور بحران و تروريسم به خارج نبوده و نيست. اين وضعيت، بطور اجتناب ناپذيري رژيم را با چالش هاي روزافزون دروني مواجه کرده و مي کند؛ چرا که وقتي رژيمي اهل مدارا با مردم خودش نيست و قادر به هماهنگي و همزيستي مسالمت آميز با نظام غالب بين المللي هم نباشد، اهرم و بهانهً سرکوب داخلي و صدور بحران و تروريسم، يعني امکان و بهانهً آوار کردن ناتواني هايش بر سر جامعه و خارج کشور از آن سلب شود، بالمآل بن بست ايدئولوژيک به ناکامي استراتژيکي راه مي برد که منجر به جبهه بندي ها و جنگ و جدالهاي روز افزون دروني، برسر چگونگي ادامهً بقاي حکومت نامشروع و ورشکستهً به تقصير، مي شود.



با اين اوصاف، براي افزودن بر امکان موفقيت جنبش دموکراسي خواهانهً مردم ايران لازم است که اولاً، بجاي دعوا بر سرمذهب، ايدئولوژي، افراد و جريانات سياسي، بر روي نيازها و مطالبات و حقوق اساسي مردم و منافع مملکت متمرکز شد، تا رهبران و جريانات سياسي در هر دوره و شرايطي ملزم به تمرکز حول اين مطالبات، حقوق، نيازها و منافع عيني و مادي مردم و مملکت گردند. خواستهايي چون آزادي مذهب و عقيده و بيان، عدالت سياسي و اقتصادي، توسعهً اقتصادي و حل مسئلهً بيکاري و فقر، رفع تبعيض از اقوام و اقتليت ها، کثرت گرايي، انتخابات آزاد، برابري حقوق شهروندي، رفع تبعيض و فساد از جمله مهمترين مطالبات مردم ايرانند که تمرکز روي آنها باعث عموميت يافتن آنها و در عين حال آماده شدن بستر نزديکي مواضع و همکاري عملي بين جريانات مختلف اپوزيسيون مي گردد.



دوم، برخلاف رويهً اپوزيسيون سنتي که برآوردن اين مطالبات را يکجا و يک شبه، در يک پروژهً انقلابي مي جويد و به بعد از سرنگوني و در ايران فردا موکول مي کند، تحقق اين مطالبات تنها و فقط تنها طي پروسه اي طولاني ممکن مي شود که از دل تحولات جاري سياسي و مشارکت روزمرهً مردم و نيروهاي سياسي در سرنوشت خودشان و سرنوشت کشور مي گذرد. بهمين دليل، موکول کردن همهً مطالبات به فرداي سرنگوني و فرداي ايران آزاد، از طرف رهبران اپوزيسيون سنتي، تنها شعاري پوپوليستي است که افراد نا بالغ و ناپخته را مي فريبد. برخلاف آن روش ناکام و بدفرجام اپوزيسيون سنتي، لازم است که در جنبش سبز از هر امکان و روزنه اي در داخل و خارج کشور، در درون و بيرون حکومت، براي پيشبرد خواسته ها و احقاق حقوق مردم و منافع مملکت بغايت استفاده نمود. موضعگيري اخير محمد خاتمي و گروهي از مراجع و روحانيون که خواهان آزادي زندانيان سياسي و برگزاري انتخابات أزاد شدند، در اين راستا قابل فهم و قابل توضيح و بجاي خود قابل دفاع است.



سوم، رنگين کمان جنبش سبز اعتبارش را از حمايت هاي بي دريغ همهً گرايشات سياسي مخالف استبداد حاکم، از آغاز تأسيس جمهوري اسلامي تا کنون، مي گيرد. اين جنبش بميزان دفاع از مطالبات دموکراتيک همهً مردم و منافع عمومي مملکت است که مي تواند بر شانس فراگيري و حمايتش در ميان طيف گسترده تري از مردم و بسط، گسترش واستمرار حضورسياسي اش در داخل و خارج کشور بيافزايد. احزاب و سازمانهاي قديمي تر در صحنهً سياسي ايران هم بميزان تمرکز در برآوردن اين مطالبات دموکراتيک است که مي توانند انتظار گشايش و حمايت سياسي داشته باشندو بر امکان شانس اتحاد دموکراتيک با ساير نيروها بيافزايند.



چهارم، هرچند ولي فقيهي که داور بي طرف نيست و اصل ولايت مطلقهً فقيه که مانع شفافيت و پاسخگويي و گردش ادواري حاکمان مي شود، و در عمل مسئول اصلي سرکوب و سانسور حکومتيست، مانع اصلي هرگونه رفرم و اصلاح ساختاري نظام در راه رسيدن به دموکراسيست، ولي باند فاشيستي مشائي – احمدي نژاد، خطرناک ترين جريانيست که تاکنون از درون رژيم سر برآورده است. اين جريان با توسل به اعتقادات واهي امام زمانيش قيد مديريت علمي و نهادهاي مدني جامعه را مي زند و باعث تصفيه و مهاجرت منابع ارزشمند انساني جامعه مي شود. از طرف ديگر ناتواني هاي مديريتي اش را با حراج منابع مادي مملکت و دريوزگي براي کسب حمايت خارجي بنمايش مي گذارد. با اين رويه ورويکرد، اين باند فاشيستي متحجر هم اميال دشمنان خارجي ايران را، که بطور آشکاري خواهان تجزيه و تلاشي ايرانند، به بهترين وجه ممکن فراهم مي کند، و هم نهادهاي مدني و مردمي مستقل جامعه را به بدترين وجه سرکوب مي کند و بنا براين، بدترين و ناراست ترين راه مقابله با ولايت مطلقهً فقيه را بدست مي دهد. خطر ناکتر بودن جريان احمدي نژاد - مشائي تنها منوط به اعتقادات واهي "زمينه سازي امام زمان" آن نيست بلکه به جهت گيري روشن آن در جهت منويات سرويس هاي اطلاعاتي قدرتهاي بزرگ جهانيست که نيروهاي متحجر مذهبي ، بمثابه اهرمي استراتژيک براي عقب نگهداشتن جوامع مسلمان منطقه، را بطور مستقيم و غير مستقيم تقويت و حمايت مي کنند.



پنجم، و نهايتاً کساني که آگاهانه و ناآگاهانه فرضيهً حمايت از احمدي نژاد براي مقابله با خامنه اي را تقويت و حمايت مي کنند، اگر ريگي در کفش خودشان نباشد، ساده لوح و سطحي نگرند و عمق فاجعه اي را که باند احمدي نژاد- مشائي براي از هم پاشاندن ايران و مردمش، و در جهت برآوردن منافع شرکت هاي نفت- گاز بين المللي، تدارک ديده اند يا درک نمي کنند و يا کتمان مي کنند.


Saturday, April 30, 2011

نقد ياد داشت دکتر منوچهر هزار خاني در مورد مجاهدين اشرف



دکتر منوچهر هزارخاني، يکي از نويسندگان ادبي-سياسي شناخته شدهً قبل از انقلاب ١٣٥٧ که برخلاف بسياري از همگنانش (علي اصغر حاج سيد جوادي و خان بابا تهراني و غيره) در کنار سازمان مجاهدين خلق و شوراي ملي مقاومت مانده است در ياد داشتي تحت عنوان "مشکل استثنا يا قاعده"، در سايت ديدگاه، به دفاع از موضع رهبري سازمان مجاهدين خلق در مورد مجاهدين ساکن اردوگاه اشرف پرداخته است. لب کلام دکتر هزار خاني، در دفاع از مجاهدين و اشرفي ها، اينست که گناه (ناکردهً) نابخشودني مجاهدين "وفاداری به آرمان با هستی (موجوديت سازماني) خود (است که) قاعده کلی (مسبوق به سابقه) نیست بلکه استثناست". ايشان در تخطئهً منتقدين و مخالفين گوناگون داخلي و خارجي مجاهدين مدعيست که اين مخالفين يا به زعم ايشان به پايان خط رسيده و از "آرمانگرايي" مجاهدين خرده مي گيرند؛ يا به "پايان تاريخ" رسيده و از مبارزهً ايدئولوژيک مجاهدين ناخرسندند؛ يا اهل عمل نيستند و از "فعاليت" مستمر و "استواري و خستگي ناپذير" مجاهدين خرده مي گيرند؛ يا قادر به کار تشکيلاتي نيستند و همگام با رژيم چشم ديدن " تشکيلات منضبط و محکم سازمان" را ندارند؛ يا رفرميست و اصلاح طلبند و هدف "سرنگوني بدون تنازل رژيم" توسط مجاهدين را برنمي تابند؛ يا طرفدار مبارزات غير قهرآميز، مدني و مسالمت آميزند و با جنگ مسلحانه و "تفنگ دوستي" در دست سازمانهاي چريکي مثل مجاهدين مشکل دارند؛ يا از سر دلسوزي (لابد نوع خاله خرسه) با بدنهً سازمان با سر و "رهبري مجاهدين" مخالفند. خلاصه در اين نوشته آقاي هزارخاني در واقع با آنها که با آرمان، ايدئولوژي، مناسبات و تشکيلات، خط مشي و مواضع، و بويژه با رهبري سازمان مجاهدين خلق مشکلي دارند "حرفي براي زدن" ندارد! و با اين حساب، خطابش در واقع فقط با مجاهدين خلص انقلاب کرده و هواداران خلص سازمان است "که از راه دلسوزی برای مقاومت و دغدغه خاطر برای حفظ جان اشرفیها مصرانه خروج آنها از عراق را پیشنهاد می کنند". راستش نمي دانم که از سن و سال و سابقهً دکتر هزار خاني بيش از اين مي توان توقع داشت يا نه ولي فکر کردم اگر اينگونه موضع گيري ها بي پاسخ بمانند، آنگاه بايد بر آنچه در صحنهً سياسي بر سرمجاهدين مي آيد رضا داد، چرا که هيچ کس نتوانسته خارج از باکس ايدئولوژيک و چهارچوب هاي تعريف شده و قابل قبول مجاهدين فکر کند و موضع بگيرد. نکاتي که از خواندن مطلب فوق بنظرم رسيد در شش موضوع خلاصه مي کنم.



اولاً، اگر فقط مجاهدين انقلاب کرده و هواداران خلصشان مد نظر باشند که اين طيف بدليل لابد مسئله نداشتن در همهً زمينه ها و موارد مورد اختلاف از نظر ايشان، حرف و دغدغهً خاطري در مورد سرنوشت مجاهدين اشرف، جز آنچه سازمان و رهبريش تصميم بگيرند، نمي توانند متصور باشند،



دوم، اگر دغدغه خاطر و حمايت گسترده و بي سابقه اي از حقوق انساني اشرفي ها در ميان طيف هاي گوناگون اپوزيسيون رژيم، و اي بسا محافل خارجي، مطرح شده عمدتاً از جانب کساني بوده که کما بيش با يک و اي بسا چند مورد از موارد فوق مشکل داشته و خواهند داشت و از زوايا و با رويکرد هاي مختلفي منتقد و اي بسا مخالف سازمانند، ولي در عين حال حملهً نيروهاي عراقي به کمپ اشرف را محکوم کرده و از حقوق انساني و پناهندگي اشرافيان دفاع مي کنند و خواهان حل و فصل موضوع، حداکثر در يک برنامهً قابل قبول طرفين، و حد اقل بدون خونريزي، هستند.



سوم، هستند افراد و نيروهايي که اتفاقاً آقاي هزار خاني از قلم انداخته اند، از آن جمله مي توانند کساني باشند که ممکن است با آرمان و ايدئولوژي و تشکيلات و مبارزه و اي بسا رهبري سازمان و سرنگوني و غيره مشکلي نداشته باشند ، و اي بسا مي توانند در همان اشرف باشند، ولي از غير دموکراتيک بودن مناسبات دروني سازمان، از هرچه مذهبي تر شدن ايدئولوژي سازمان تحت رهبري مسعود، از راه و روش و خط مشي مبارزاتي سازمان که برغم خونها و هزينه هاي بسيار و اي بسا جبران ناپذير از کيسهً مردم ايران، به شکستي بعداز شکست ديگر انجاميده، به حق و بجا مسئله، مشکل و انتقاد دارند. اگر آقاي هزارخاني مي ديد که در ميان مجاهديني که در زندانهاي سال شصت شکنجه ها را تحمل کردند و به چوبه هاي دار و اعدام بوسه زدند بدون آنکه از خم به ابرو بياورند، بودند کساني که در جمع هاي دروني درون زندان مي پرسيدند "چرا سازمان قول داد رژيم را سه ماهه سرنگون مي کند و با اين تحليل وارد جنگ مسلحانه شد"، و يا اگر ايشان مي شنيد درد دل برخي از رزمندگان ارتش آزادي که در درون قرار گاه مي گفتند "اگر مي دانستند در درون مناسبات مجاهدين چه مي گذرد، هرگز پا بدين مناسبات نمي گذاشتند"، آنگاه حق انتقاد و مخالفت با سازمان مجاهدين را براي ياران ديروز و منتقدين امروز سازمان مي توانستند درک کنند و برتابند.



چهارم، منطقي که ايشان بکار برده همان منطق آقاي مسعود رجوي در سي سال گذشته است که با استفاده از منطق "برهان خلف[i] "، با ساده سازي بسيار ابتدايي و غير حرفه اي، صحنهً سياسي ايران را به دوقطب و يا بقول خودش "طيف متضاد" (مجاهدين و رژيم) تقسيم کرده و آنگاه دليل حقانيت و درستي و صحت راه و روش و مواضعش را در باطل بودن و عدم صحت و نا درستي دشمنش مي جويد! مگر نه اينکه طي بيش از سه دههً گذشته رژيم حاکم حد اقل شش جراحي دروني را از سرگذرانده است، با اين منطق تکليف ساير قربانيان و تصفيه شدگان و رانده شدگان (که مجاهدين يکي از آنها بودند) چه مي شود؟ آقاي رجوي براي بهره وري از اين منطق نا بجا و ناکارآمد و در عين حال منحرف سازنده، بطور روزافزوني به رويکرد دوآليستي مذهبي (سياه/سفيد، حق/باطل، انقلاب/ارتجاع) روي آورده است و با اقتدا به عاشورا، امام حسين و ساير ائمهً شيعه منجمله امام زمان، مواضع خود را توجيه مي کند. آخر اين چه آلترناتيو دموکرات و سکولاريست که مدعي دفاع از جدايي دين از دولت است ولي مواضع سياسي اش را بطور روزافزوني با منطق مذهبي توجيه مي کند و هرچه بلحاظ استراتژيک سرش بيشتر به سنگ مي خورد بلحاظ ايدئولوژيک مذهبي تر مي شود؟ چطور است که استفادهً آيت الله خميني از اهرم مذهب در پيشبرد اهداف سياسيش عين مردم فريبي و دجاليت است، ولي استفادهً آقاي رجوي که عالم و مرجع مذهبي هم نيست، مي تواند مجاز باشد؟



پنجم، يک فرد و يا نيروي سياسي منطقي، در يک جامعهً معقول و معمولي، مي تواند و بجاست که مواضع متفاوتي در مورد مسائل گوناگون مبتلابه جامعه داشته باشد. مشکل مجاهدين و شوراي ملي مقاومت آنها در اين است که مثل رژيم حاکم با هيچ کس رو راست نيستند. در سخن راني هاي عمومي حرف و مواضعشان براي مصرف داخليست؛ در اجلاسيه ها و کنفرانس هاي خارجي حرفشان براي مصرف خارجيست؛ در جلسات و نشست هاي دروني حرفشان با خودي هاست؛ در روزنامه ها و جرايد رسميشان منظورشان تصفيه حساب با مدعيان و رقبا و مخالفين است؛ راستش ابهامي که در اين زمينه برايم بوجودآمد اينبود که در اين نوشته روي سخن دکتر هزارخاني با کدام طرف بوده است. آيا زمان آن فرا نرسيده که حد اقل در اتخاذ مواضع رسمي رو راست باشند و با تفکيک "همه چيز از همه چيز"، تحمل مخالفين پيش کش، حد اقل به دغدغه ها و انتقادهاي خودي ها، اگر قابل تصور است، بطور مشخص و مسئولانه پاسخ داده شود؟



ششم، در خاتمه نظر دکتر هزار خاني، براي حل معضلي که اشرفيان در آن گرفتار آمده اند، اينست که " مجاهدین در میان راه حلهایی که برای پذیرششان آمادگی دارند، یکی هم راه حل خروج از عراق را قرار داده و آن را اعلام کرده اند، البته با شرایطی که برایش گذاشته اند، چون هیچ دلیلی ندارد که شرایطي را جنایتکاران معین کنند (بپذيرند). صرفنظر از این که رزمنده یی که سینه‌اش را سپر گلوله می کند، کسی نیست که برای حفظ جان حاضر به پذیرش هر شرطی باشد، گمان می کنم پذیرش هر نوع شرط تحمیلی یا حتی پذیرش خروج بی هیچ قید و شرط، یک مقاومت رزمنده و سرسخت را تبدیل به ”بوت پیپل” می کند و این نهایت آرزوی رژیم است." بعبارت ديگر، يعني مجاهدين حاضرند براي به کرسي نشاندن شرايطشان تا پاي جان و هرچقدر که لازم باشد مايه بگذارند، تا نيرو و تشکيلاتشان را حفظ کنند. از قرائن و اخباري که اينجا و آنجا مي رسد هم بر مي آيد که شرايط مطلوب سازمان، پذيرش شرايط آلترناتيو سياسي بودن سازمان از طرفهاي مقابل است. چنين شرايطي را سازمان در دههً شصت، که وعدهً سرنگوني سه ماهه و شش ماهه مي داد، بعد از خروج از کشور، تجربه کرد و از پاکستان و ترکيه و عراق گرفته تا قلب اروپا از بيشترين حمايت ها برخوردار شد. ولي بخواهيم و يا نخواهيم بايد بپذيريم که آن سبو، بيش از دو دهه قبل، بشکست و آن پيمانه ريخت. بهتر است مجاهدين با در نظر داشتن فضاي سياسي جديد و با توجه به وزن سياسيشان در معادلات سياسي جاري به موضعگيري و چانه زني بپردازند. براين سياق، فکر مي کنم که خروج سازماني پيش کش، سازمان بايد خروج گروهي و حتا فردي، بويژه مجروحان را، تا دير نشده، در دستور کار قرار دهد، چرا که نجات جان هر فرد از آن اردوگاه مرگ، که روزي قرارگاه ارتش آزاديبخش مجاهدين بود، در شرايطي که هيچ کدام از طرفهاي ذيربط از ريختن خونش ابايي ندارند، خود قدمي در وهلهً اول انساني، دوم، ناکام گذارندهً توطئهٌ همهً آنها که به خونشان تشنه اند، و سوم، از ميان بردن بهانهً دست اندازي هاي رژيم در عراق و در نتيجه کمک به پروسهً گذار به دموکراسي در هر دو کشور عراق و ايران مي باشد.













[i] برهان خلف یکی از روش‌های اثبات غیر مستقیم در علم ریاضی و منطق می‌باشد. در روش برهان خلف، برای آنکه ثابت کنیم قضیه‌ای درست است، ثابت می‌کنیم که خلاف آن قضیه، یعنی نقیض آن، نادرست است.برهان خلف معمولاً در اثبات عکس یک قضیه بکار می‌رود و مورد استفاده در قضیه‌های دوشرطی است. در زندگی روزمره از برهان خلف گاهی برای طنز، گاهی برای رد حرف یک نفر و گاهی در سیاست استفاده می‌شود.